در خلوت مزارع پنبه

نویسنده : برنار ماری کُلتِس
مترجم : تینوش نظمجو
تعداد صفحه : 71 صفحه
قیمت : 1600 تومان
نوبت چاپ : اول 1388
انتشارات : نی
نشر نی مجمومهای دارد بهنام دور تا دور دنیا؛ مجموعه کتابهایی که همه در قطع جیبی و با چاپی شکیل منتشر میشوند. هدف این مجموعه بررسی بهترین آثار مدرنِ ادبیاتِ نمایشی دنیا و معرفی نمایشنویسانیست که در ایران کمتر شناخته شدهاند و- یا به دلیل ترجمهنشدن آثارشان- برای خوانندهی ایرانی آشنا نیستند. سرپرست این مجموعه، تینوش نظمجو که بازیگر، نویسنده و کارگردان است، تاکنون آثار قابلِ توجهی را به خوانندهی فارسیزبان معرفی کرده است و برنار ماری کُلتِس یکی از همین نمایشنامهنویسان است. این نمایشنامهنویس که آثار مهمش به دههی 1980 بازمیگردد، در زمان حیاتش کمتر دیده شد، اما بعد از مرگ، در سن چهلویکسالگی، کمکم مورد توجه قرار گرفت و حالا بسیاری او را بهترین نمایشنامهنویس دههی 1980 فرانسه میدانند.
در خلوت مزارعِ پنبه نمایشنامهی کوچکیست. دیدگاه اولیه این است که چنین نمایشنامهای باید دیالوگهایی کوتاه و تأثیری آنی داشته باشد اما در خلوت مزارع... دقیقا برعکس است؛ گفتوگوها بلندند و زبان اثر و طویل بودن دیالوگها میتواند خواننده را بهیاد نمایشنامههای کلاسیک بیاندازد. اما در خلوت مزارع... ابدا کلاسیک نیست. چرا که برخورد مدرنی با جوامع بشری دارد. کُلتِس در این اثر، انسان امروز را بهخوبی شناخته و سعی داشته گرفتاریهای ساده اما آزاردهندهاش را نشان دهد. این نمایشنامه تنها دو شخصیت دارد که هیچ توصیفی از آنها ارائه نمیشود. صحنه هم مبهم است و بهنظر بسیار ساده میآید. دو نفر در لباسهای قاچاق فروش و خریدار روی صحنه حاضرند. در ابتدا بهنظر میرسد، هرکدام چیزی بخواهند که دیگری دارد اما اینطور نمیشود. چرا که هر دو مصرانه پنهانکاری میکنند؛ نه فروشنده آنچه دارد عیان میکند و نه خریدار آنچه را لازم دارد، بر زبان میآورد؛ نوعی پنهانکاری که ریشه در عدم اعتماد و ترس دارد. اما واقعا ترس از چه؟ این مهمترین سوالیست که کُلتِس مطرح میکند.
در خلوت مزارع... با اینکه شباهت چندانی با نمایشنامههای معناباختهای (Absurd) که در اوایل قرن بیستم با تلاش نویسندگانی مثل بکت و یونسکو نوشته شد، ندارد، اما باز هم نمایانگر یک دنیای ابسورد است. پشتِ جلدِ کتاب، از قول کُلتِس این جملات نقل شده: «من از تئاتر متنفرم چراکه تئاتر برعکس زندگیست... اما همزمان دوباره به تئاتر برمیگردم و آنرا دوست دارم چراکه تئاتر تنها جاییست که میگویند زندگی نیست.» که خود یکی از پایههای دنیای ابسورد است.

مجتبا صولتپور
