Never Let Me Go

اثر : ریچل پورتمن
تاریخ انتشار : 14 سپتامبر 2010
ناشر : وارس ساراباند
واقعا تفاوتی هست میانِ آرشههای غمگنانه و حسرتبرانگیزِ موسیقیِ خانم ریچِل پورتمن- سازندهی موسیقی متنِ آثاری چون ننگِ بشریِ رابرت بنتون (2003) و اليور توييستِ پولانسکی (2005)- در هرگز رهايم نکنِ مارک رومانِک- اثری محصول سينمای انگلستان که امسال باتوجه به جوايز نطقِ شاه بسيار ناديده گرفته شد- و اتمسفر و حالوهوایی که آلکس گارلندِ فيلمبردار در لحظهلحظهی فيلم جاری ساخته؟ يا مثلا مونولوگِ نفسگيرِ پايانیِ کَثی (کری موليگان) مقابلِ حصارهایی يادآورِ مدرسهی هاليشِم (يا کودکیِ برباد رفته؟)؛ «میآم اينجا و تصور میکنم همون جایی که همهچيزم رو از کف دادهام از موقعی که کودکیام شسته و ناپديدشده... چيزی که راجع بهاش مطمئن نيستم اما اينه که آيا زندگی ما با زندگی اونایی که (با اهداء اعضامون) بهشون زندگی بخشيدهايم خيلی متفاوته؟... همه نوبتمون (برای رفتن) فرامیرسه. شايد هيچکدوم از ما واقعا نفهمیم واسه چی زندگی کردهايم، يا احساس کنه زمان کافی داشتهايم.» يا تمام اينها در کنار آن نمای قابلستايش از افقِ نيمهخاکستریِ آن اسکلهی دلگيرِ وسطِ فيلم که تصويرش پوستر فيلم نيز هست.
اما ميزان و شدتوحدت دريغانگيزبودنِ قطعههایی که پورتمن ساخته نسبت مستقيمی دارد با فصلهایی که رومانِک اثرش را با توجه به آنها به سه قسمت تقسيم کرده و به هر يک ترکيبرنگی از همان افقِ ازلیابدی بخشيده؛ هاليشِم، کلبهها و رفتن/ بهانجامرساندن. قطعههای متعلق به فصلِ کودکی و هاليشِم که همگی دريغ و حسرتِ موجود در قطعهی اصلی ساختهشده برای اثر را دارد، حسی همانندِ آن توپِ بيسبالِ رهاشده آنسویِ حصارهای مدرسه زيرِ باران، حسی همانندِ اولين مواجههی کثی (ايزابل ميکِله، فصلهای کودکی) با ترانهی قديمی هرگز رهايم نکن با اجرای جين مانهِيت که تامی (چارلی رو، کودکی) توی آن بازارچهی لعنتیِ هاليشِم با ژتونهایاش برای کثی میخرد، بازارچهای که انگار اين ترانه بهترين و باارزشترين کالایاش است، بازارچهای که البته با آن وسايلِ بازیِ کهنه، عروسکهای بدون دستوپا و رنگورورفتهای که برای بچههای هاليشِم درنظرگرفته، برای کثی و همچنين خانم لوسی (با اجرای سالی هاوکينز) پيش و بيش از هرچيز يادآورِ شرايطِ غيرقابلانکاریست که تقدير محتومِ بچههای هاليشِم با آنها گرهخورده. تقديرِ گريزناپذيری که باسرعت نور آدم را به فضا و حالوهوای هوش مصنوعیِ استيون اسپيلبرگ و رباتهای شبيهسازیشدهاش پرتاب میکند، تصويری به همان اندازه تلخ، دلگير و طاقتفرسا. فرم و قالبِ قطعههای متعلق به فصلِ کلبهها (بهخصوص بعد از آن قطعهی زندگی بهعنوان يک مددکار) عامدانه و هوشمندانه روندهتر و پراگرسيو/ ممتدتر از ساير قطعهها درآمده تا از شدت بغض و اندوهِ موجود در قطعهی پايانی، مقابلِ آن تکدرخت و حصارها کمی بکاهد. با اين همه، تمِ اصلی و اندوهبارِ هرگز رهايم نکن، همچون ترکيدنِ بغضِ خاموشِ تامی و فريادی که حالا ديگر به آرشيو فريادهای سينمایی ذهنمان پيوسته، يا بهمانندِ نگاههای پراميدِ موليگان طی فيلم، تا مدتها رهایمان نمیکند.
* عنوان مطلب بخشیست از ترانهی چشمانات را مسلح کنِ گروه آرُن در دومين آلبومشان؛ پرندهها در توفان.

نويد غضنفری
