
15 اوتِ سال 1947 هند به استقلال رسید. بیش از نیمقرن از آن تاریخ میگذرد و جالب اینجاست عدهای امروز به نتایج متفاوتی رسیدهاند. از جمله اینکه اگر مردم هندوستان چند صباحی دندان روی جگر میگذاشتند، انگلیسیها جلوپلاسشان را جمع میکردند و میرفتند. میگویند خرج استعمارگران در آن زمان، بیش از دخلِ آن شده بود و هیچ بعید نبود مردمِ هند روزی از خواب بیدار شوند و کشور را خالی از اغیار ببینند! بههمیندلیل یکی دو دههایست دیگر قصهی نبرد یکتنهی پیرمرد تاس و بیلباس با لشکر امپراتوری بریتانیا، روشنفکران هند را خوش نمیآید. این قصه دیگر طعمِ خود را از دست داده است و بیشتر به نوشابهای تکانده شده و بیگاز میماند. بعضی از نویسندگان هندی از این هم فراتر رفتهاند و اسطورهزدایی از سرزمین افسانهها را بیشتر دوست دارند. نقشهای رنگین و سنتهای دلفریب هزارگانه دیگر به چشمشان رنگ و جلا ندارد. مام وطن حوصلهی آنها را سر برده است؛ «این رسم قدیمی و مقدس مردم سرزمین من است که داستان را با دعا به درگاه خدایی آغاز میکنند... فکر میکنم من هم باید با حمد و ثنای خدایی آغاز کنم. ولی کدام خدا؟ تعدادشان خیلی زیاد است... ما هندوها 36000000 خدا داریم... فکر میکنید با چه سرعتی میشود 36000000 بار حمد و ثنا گفت؟» (ص 11)
آراویند آدیگا اینگونه به جنگ سرزمین هفتادودو ملت میرود و از همان آغاز سَرِ ناسازگاری دارد. او که با رمان ببر سفید جایزهی من بوکر سال 2008 را بهخود اختصاص داده، ماجرایِ داستانش را میبرد به دلِ یکی از دهاتکورههای هندوستان و کودکی که اسمش پسر است. خانوادهی پسر فرصت نداشتهاند نامی برای پسرشان انتخاب کنند و به همین خاطر اسمش شده پسر! معلم، نامِ رامبال را برای این پسر انتخاب میکند و رامبال، سر از کار رانندگی درمیآورد و عازم دهلی میشود. البته آنگونه که راوی (یعنی همین رامبال) از هند میگوید، راننده در هند تنها راننده نیست بلکه خدمتکاریست که در کنار انواع و اقسام خدمات اعم از رفتوروب و پختوپَز، رانندگی هم میکند! رامبال به این ترتیب، راننده/خدمتکارِ شخصی بهنام آشوک میشود و آشوک میشود ارباب. از اینجای داستان به بعد یک خدمتکار داریم و یک ارباب. رسمی که آدیگا ادعا دارد مردم هند بدان خو کردهاند و لحظهای نمیتوانند بیآن نفس بکشند؛ «در این مملکت یک مشت آدم، 99/5 درصد باقیمانده را طوری تربیت کردهاند که در بندگیِ ابدی زندگی کنند؛ و این رابطهی بندگی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادیِ یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان» (ص 158)
آدیگا چهرهای بسیار مشمئزکننده از فرهنگ کشورش ارائه میکند و شیوهی رواییاش جذابیت فوقالعادهای دارد. کل داستان بهصورت نامهای به نخستوزیر چین روایت میشود! عالیجناب ون جیابائو قرار است بهکشور هند بیاید و از یکی از شهرهایش دیدن کند. راوی نیز فرصت را مغتنم میشمارد و قبل از سفرِ این رجلِ سیاسی نامهای مطول برایش مینویسد. این نامه شرح داستان زندگیِ راوی و ماجراهای پر فراز و نشیبیست که بر او رفته.
یکی دیگر از ترفندهای رواییِ آدیگا وامگرفتن ساختار رمانهای پلیسی برای روایت ماجراست. بدین طریق نویسنده قتلی ترتیب میدهد و دامی میگسترد و تا پایان مخاطب را بهدنبال کشف معمای قتل میکشاند. بعید است فصل اول را بهپایان ببرید و رمان را نیمهکاره را رها کنید.

ياسر نوروزی




