طنز هفتگی پیوندها نقد خوانندگان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
پنج‌شنبه 4 اسفند 1390


آزمون تخصصی جوایز ادبی
پوريا عالمی
جوایز ادبیجوایز صدادار
چون جامعه چندصدایی‌ست، در نتیجه طبیعی‌ست که جوایز ادبی هم چند‌ صدای مختلف از خودشان صادر کنند (که خیلی از این صداها در بیانیه‌ها شنیده می‌شود (و البته بعضی از این صداها که کاملا هم در تضاد با اعلام جوایز است توسط داورهای همان جایزه تولید می‌شود (که گاهی صدای جوایز ادبی در می‌آید که صدای داور مورد نظر صدای ما نبوده و این صدا را از خودش درآورده و ما صدای‌مان همان است که قبلا درآوردیم (هر چند بیش‌تر این داورها می‌گویند آن‌ها نقش سخن‌گوی جایزه را بازی می‌کنند و صدایی‌که درمی‌آورند کاملا صدای رسمی محسوب می‌شود (با این‌حال از دیوار صدا دربیاید از خیلی از این داورها هم به هیچ قیمتی صدا در نمی‌آید (عجب سر‌و‌صدایی شد! (خلاصه چون تا الان هفت تا پرانتز باز کردیم و الان‌ است که صدای ویراستارها دربیاید باید ته این پرانتز را محکم ببندیم (اما چون ما خوش‌مان می‌آید صدای دیگران را درآوریم، یک پرانتز دیگر باز کردیم که یهو هشت‌تاش را با هم ببندیم. می‌گویید نه؟ بشمار.))))))))
به‌خاطر سر‌و‌صدای بالا، چند لحظه سکوت می‌کنیم.
سوال: آرایه‌های ادبی و پرانتزی این متن را نام ببرید. (2 نمره)


سکوت ادبی
[…]
ما فعلا سکوت کردیم. صبر کنید، یک صدایی آمد. برای شنیدن صدا به پاراگراف بعد باید برویم؛
زرشک! (این صدا را ما در نیاوردیم. در همین فاصله گویا یکی از نویسندگان مشغول پاک‌کردن زرشک شده است. البته تا حالا ندیده بودیم زرشک را این‌قدر با سر‌و‌صدا پاک کنند. خب پسر من! می‌خواهی زرشک پاک کنی بنشین یک گوشه پاک کن. چرا در و همسایه را خبر می‌کنی؟ اگر قرار بود نخود سیاه بدهند دستت چه قیل‌‌و‌قالی راه می‌انداختی؟)
سوال: اگر بدانیم در جریان ادبی، زرشک را چه کسی پاک کرده، کشک‌ها را چه کسی سابیده است؟ (با رسم شکل، 2 نمره)


زرشک، بادمجان، کدو، نویسندگان، داوران ادبی و دیگر صادرات غیرنفتی ایران

فکر کنم ادبیات فارسی و جریان ادبی برای این مملکت هیچ فایده‌ای نداشته باشد این حسن را دارد که تا چند وقت دیگر کشور را در صادرات غیرنفتی به مرز خودکفایی می‌رساند.
در همین راستا (دقیقا راست مطلب را بگیرید و تا ته این پاراگراف بیایید.) وقتی نویسندگانی که جایزه نمی‌برند یا قدر نمی‌بینند یا گمان می‌کنند حق‌شان خورده شده یا راست‌راستکی حق‌شان را خورده‌اند یا اصلا هر چی شما بگی، برای پر‌کردن اوقات فراغت‌شان به پاک کردن زرشک رو می‌آورند، خب چوب لای چرخ‌شان نگذارید و اجازه بدهید در آرامش کامل زرشک‌شان را پاک کنند. به‌قول آن خدابیامرز طرف را خدا زده دیگر زدن ندارد. در راستای همین راستایی که از اول پاراگراف داریم هی بالا و پایینش می‌کنیم، اگر مرحوم تختی بود هیچ وقت کسی را که مشغول زرشک پاک کردن است طرف را هم‌چین ضربه فنی نمی‌کرد که برود قاطی باقالی‌ها.
سوال: آن‌وقتی که قابیل هابیل را کشت آدم و حوا کجا بودند؟ (1 نمره)



من هم که خوابم
‌یک بابایی می‌رود خانه‌ی نویسندگان مقیم مرکز و حومه. اتفاقا من هم داشتم از پنجره تماشا می‌کردم. برای همین این روایت را باور کنید.
خلاصه این بابا، شب را آن‌جا می‌ماند. اما قبل از این‌که بخوابد نویسندگان مقیم مرکز و حومه، همگی با هم می‌گویند: «بابا جان! یادت باشه که حق نداری خاطر نازک و خواب آرام هیچ‌کدام از ما نویسندگان را مکدر سازی و بیازاری، نخ‌سوزن... (نخ‌سوزن همان مخصوصا است، یکی از نویسنده‌ها می‌خواست اقلیمی حرف بزند.) نخ‌سوزن این‌که نصف شب خیالات به سرت بزند. چون همان‌طور که می‌بینی ما نویسندگان آآآ عین کوه پشت هم وایسادیم. تازشم (تازشم همان تازه‌اش هم است، یکی از نویسنده‌ها می‌خواست خودمانی حرف بزند و یک نوعی از رانت استفاده کند، چون آشنا داشت مجوز می‌گرفت خیال می‌کرد این بابا هم کارمند آن‌جاست.) تازشم این تفنگ که می‌بینی به دیواره؛ دولوله، پرفشنگه، آماده‌ی شلیکه، ما هم که گفتیم آآآآآ عین کوه پشت هم وایسادیم. خلاصه حواست باشه دست از پا خطا نکنی با جامعه‌ی ما نویسندگان طرفی.»
خلاصه شب شد. ماه پشت ابر بود. این بابایی که داریم قصه‌اش را می‌گوییم از جایش بلند شد و آرام آرام رفت به سمت یکی از نویسندگان تا با توجه به آلودگی هوا، او را با خودش ببرد دربند که یک آب‌و‌هوایی عوض کنند. منتها خیلی ترس‌و‌لرز داشت. می‌ترسید صدایی تولید کند یا پایش به چیزی بخورد و باقی نویسندگان از خواب بیدار شوند و...
اما نویسنده‌ی اول که خیالش تخت شد آقا گندهه با او کاری ندارد همان‌طور خواب‌آلود گفت: «تفنگش فشنگ نداره.»
نویسنده‌ی دوم هم که خیالش راحت شد کسی با او کاری ندارد گفت: «ماشه‌اش هم گیر داره.»
نویسنده‌ی سوم خوابالو خوابالو گفت: «اصلا فشنگ هم داشته باشه و ماشه‌اش هم روان باشه، کلا خرابه.»
نویسنده‌ی چهارم گفت: «تازشم تفنگش خراب هم نباشه، من هم که خوابم...»
روایت ما این‌جا تمام می‌شود. این بابایی که قصه‌اش را گفتیم چون فهمیده بود تفنگ روی دیوار این خانه، هم خراب است، هم صاحبان خانه همیشه خوابند، عادت کرده بود و هر‌چند وقت یک‌بار می‌آمد و یکی از نویسندگان را با خودش می‌برد دربند. البته به این دلیل که با توجه به آلودگی هوای مرکز شهر، دربند آلودگی ندارد و آدم‌ها و نویسندگان و اینا پاک‌سازی می‌کنند ریه‌شان را.
سوال: با توجه به حکایت بالا بگویید وقتی احمد غلامی برای کوه‌نوری شخصی و انفرادی می‌رفت دربند، چه کسانی خودشان را به خواب زده بودند و هنوز هم در خواب هستند؟ (6 نمره)


سانسور 405
چند وقت قبل یک نویسنده گفت جایزه‌ی گلشیری و دیگر جوایز خصوصی دارند با سانسور هم‌راهی می‌کنند. در حالی‌که رمان خودش حالا ما نمی‌گوییم هزار صفحه، شما هم نگویید هفت‌صد صفحه، اما خودش می‌گوید پانصد‌و‌پنجاه صفحه بوده اما نویسنده حاضر شده کتاب در صدوچهل‌وپنج صفحه منتشر شود. با این اوصاف اگر جوایز ادبی دارند با سانسور هم‌راهی می‌کنند، خود نویسنده با سانسور چهارصدوپنجاه صفحه هم‌پوشانی کرده است! یعنی نویسنده اجازه داده سانسور چهارصدوپنجاه صفحه‌اش را بپوشاند یا بخوراند یا بحذفاند یا بسانسوراند. (حالا ممکن است شما بگویید چهارصدوپنجاه هم شد ماشین؟ بله. ما هم می‌گوییم چهارصدوپنجاه ماشین خاصی نیست، اما اصل سیستم صوتی‌ست که توپ باشد. اگر همین پیش‌فرض را قبول کنیم، می‌توانیم بگوییم آن چهارصدوپنجاه صفحه که سانسور شده اصلا مهم نیست اما آن صدوچهل‌وپنج صفحه که مانده توپ است.)
سوال: اگر هر جلد رمان را 145 صفحه در نظر بگیریم، یک رمان 550 صفحه‌ای را باید سه جلد‌و‌نیم به‌حساب بیاوریم؟ (2 نمره با ذکر فرمول)



نتیجه‌ی فیزیکی ادبی
بعضی از چسب‌ها دو‌رو هستند. لطفا قبل از برچسب‌زدن، دقت کنید که یک طرف برچسب به خودتان نچسبیده باشد.
سوال: یک شکل در این‌باره رسم کنید. (3 نمره)


چه کسی جایزه‌ی من را جا‌به‌جا کرد؟

واقعا چرا جوایز ادبی این همه دارند خودشان را اذیت می‌کنند؟ اگر ما بودیم این پرسش‌نامه را برای نویسندگان می‌فرستادیم تا هم خیال خودمان را راحت کنیم هم خیال نویسندگان را.
سوال 1: آیا به کتاب شما باید جایزه‌ی اول برسد؟ جایزه‌ی دوم برسد؟ یا جایزه‌ی اول مشترک؟
سوال 2: اگر به کتاب شما جایزه‌ی اول داده شود، به‌ کدام کتاب جایزه‌ی دوم تعلق بگیرد که شان شما پایین نیاید؟
سوال 3: چه روزی در هفته آزادتر هستید تا مراسم اهدای جوایز برگزار شود؟
سوال 4: در صورت این‌که این جایزه به شما نرسد، شما از چه فحش‌هایی (شفاهی و کتبی) برای هیات داوران و برگزارکنندگان جایزه استفاده می‌کنید؟
سوال 5: اگر سابقه‌ی قتل غیرعمد، آسیب‌زدن به اموال عمومی و غیرعمومی، درگیری در خیابان، زورگیری، خفت‌گیری، عملیات انتحاری ناموفق و اینا دارید حتما ما را در جریان قرار دهید.
سوال: اگر قرار باشد همه نفر اول شوند، چرا ما چند نفریم؟ (3 نمره)


اسب تروای ادبی
هیچ‌کس فکر نمی‌کرد جامعه‌ی ادبی ایران یک اسب تروا به خودش ببیند. اما اهمیت این اسب تروا این بود که با همت مبتکران و مخترعان ایرانی دومنظوره و دوکاره طراحی شده بود. یعنی وقتی وارد کمین‌گاه حریف شد، و نیروهایش را پیاده کرد، حریف هم فوری نیروهای خودش را سوار تروای از همه جا بی‌خبر کرد و اسب تروا را برگرداند به قرارگاه اولیه‌ش.
سوال: متن بالا به کدام حادثه‌ی تاریخی، ادبی معاصر ایران اشاره دارد؟ (1 نمره)


پاسخ‌های خود را سند تو آل کنید و به گرم‌ کردن خاله‌زنکی جریان ادبی در هفته‌های آینده کمک کنید. آفرین.

مطالب بیشتر
نظرها
ناشناس    00:22 1389-09-28
متن که حرف نداشت. لوگوی عنوان حتی بیشتر حرف نداشت! خود آقای عالمی هم که اصلا...من لالمونی از بس حرف نداره
viola    23:23 1389-09-28
اقای عالمی دابل سوپر اولترا فوق العاده بود... پاینده باشید.
فاطمه حسینی    08:52 1389-09-29
منم با حرف های ناشناس موافقم:)))
جدی میتونیم پاسخنامه بفرستیم؟؟؟؟؟
سم سم    21:19 1389-09-30
لایک محشر.... همه چی نخ سوزن اون برچسب 2طرفه!
ندا    12:37 1389-10-02
ای واااااااااااااییلی خوب بود نخ سوزن اینکه سوالها آدمو بدجور می سوزوند. دمت گرم
Dr.marcos    12:16 1389-10-03
ای بابا حاا شما چرا خودتو برزخ میکنی؟ (راستی مطمئتی برچسب یه ورش به خودت نچسیبده؟ یه چک بکن )خب میدونی تو این جامعه ی هردم بیل صرصدایی که خیلی اتفاقی اکثر صدا ها که ما میشنویم صدای مواق هستند و اصولا هر صدای اعتراضی صدای مشکوفه و احتمالا و قطع یقین از سمت اینگلیسهای چشم چپ صادر شده مردونه شما هم بیا یه سری به وبلاگ من بزن شاید حال کردی یه جایزه ای چیزی به این رمان من دادی یا حد اقل یه صدایی از یه جات صادر شد(خیلی هم احساس راحتی نکن)
آخه تو اون روحت اینجا چرا جایی برای نوشتن آدرس وبلاگ نی؟
اشتباهات عمدیه زیاد خودتو مکدر نکن
Dr.marcos    12:28 1389-10-03
ای وای دیدی چی یادم رفت؟
ندیدی؟... خب من که آدرس ندادم کجا میخدای صدا بدی؟ بیا اینجا
www.warforzohal.blogfa.com
آتی    12:27 1389-10-18
باید بگی: تفنگه خرابه،.... فشنگم نداره،... منم که خوابم
ناشناس    14:19 1389-10-25
آقای عالمی عزیز بنویسیسد لطفن. شاید نوشته های شما بعضی حشرات دنیای ادبیات داستانی را بخود بیاورد.
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما | قوانین و سیاست‌ها | هم‌کاران | ارتباط با ما | راهنمای عضویت و خرید

   استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
   
[ آمار بازدید روز گذشته: 61389 ]