
کتابِ آرتور شوپنهاور از مجموعهی نسلِ قلم بر آن است تا مخاطبِ مبتدی را با این فیلسوف بهنام آشنا کند. این مجموعه، مثل سایر آثارش (فروید، هگل، هسه و...) در قطعِ جیبی به چاپ رسیده، تعداد صفحاتِ آن اندک است و قصد دارد اطلاعاتی محدود و در عینِ حال جامع از متفکرانِ بزرگِ جهان به مخاطب ارائه کند.
اما در میان فلاسفهی غرب که هر یک خود را مرکز جهان میدانست (و اگر چنین نبود اساسا فیلسوف نبودند!)، آرتور شوپنهاور یکی از بدبینترین و متناقضگوترینِ آنهاست: «در آثار تمامِ فیلسوفان، نسبتِ براهینِ صحیح براساسِ مفروضات صادق به میزان تأسفباری اندک است. در مورد شوپنهاور، در بیشتر موارد، اصلا معلوم نیست که آیا او میخواهد روشِ کارش همانگونه ارزیابی شود که مثلا روش کارِ ارسطو یا هیوم ارزیابی میشود یا نه؟ شاید این یکی از دلایلی باشد که نافیلسوفانی که از نگرشِ او به جهان الهام میگیرند جذابترش مییابند تا فیلسوفهای حرفهای (ص 23) تولستوی چندین سال از عمر خود را صرفِ خواندن آثار او و لذت بردن از آنها کرد و واگنِر به شدت از او تأثیر پذیرفت. در کنارِ تناقضگوییها، البته او تسلط کمنظیری نسبت به تاریخ و ادبیات و فلسفه داشت و ضمنا تاحدی متکبر نیز بود. تاجاییکه ساعاتِ کلاسِ تدریسش در برلین را همزمان با هِگِل انتخاب کرده بود و از اینکه دانشجویان سَرِ کلاسش حاضر نمیشدند و به مکتبِ هِگِل میرفتند هیچ ابایی نداشت. و اما خودِ شوپنهاور متأثر از افلاطون و کانت بود و بخشِ ابتدایی نخستین اثرش (جهان همچون خواهش و نمایش) را صرفا بسطِ آرای کانت میدانند: «در باب مسائل اصلی فلسفه که دلمشغولیِ اصلیِ فیلسوفان است چیزِ چندانی برای گفتن ندارد. آنچه او در این باب میگوید آبکیشدهی همان حرفها کانت است، و این بداقبالی را هم دارد که آنچنان برخلاف عُرف اکثرِ فیلسوفان، صریح و واضح سخنش را میگوید که نقایص احتجاجاتش بهراحتی مشخص میگردد.» (ص 61)
او از معدود فیلسوفانیست که برای هنر در آثارش اهمیت ویژهای قائل بود. بیشتر فیلسوفان، اگر هم اهمیتی به مقولهی هنر داده باشند، در حد امری ثانویست و اگر هم نباشد یا مثل افلاطون با هنر خصومت دارند و یا آنرا مثل هگل پیشرفت روح جهانی میدانند. اما برای شوپنهاور، هنر جایگاهی محوری دارد. البته آرای او در مورد ارزشِ بسیاری از آثار هنری ناپخته بود اما شیوهی تفکرش راجع به موسیقی ستودنیست: «آن خصلتی از موسیقی کلّا غیرتعقلیست و به هیچرو ارتباطی به مقولاتی که ما در اندیشیدن به زندگی یا سخن گفتن از آن به کار میبندیم ندارد- مقولاتی که ما را پایبندِ جهانِ پدیداری میکنند...- وظیفهی جایزِ متافیزیک بهدست دادنِ شرحی کلی و عام از جهان است، حال آنکه موسیقی خودِ آنرا در اختیارِ ما میگذارد» (ص 56 و 59)

فرشاد کرامتی

