
قائد مثل دیگر آثارش در این کتاب نیز بسیاری مصادیق تاریخی را با نگاهی موشکافانه و زبانی طنزگونه و جذاب مطرح میکند و مخاطب را به تحسین وامیدارد:
«سرخپوستهای آمریکای شمالی سالیان دراز با مهاجمان اروپایی جنگیدند و در نبرد بر سرِ کشیدن راهآهن از میان زمینهایشان، پیش از آنکه بهدست سفیدها قلع و قمع شوند، به معنی واقعی کلمه، پوست از سر آنها کندند. پوست جمجمهی سفیدها را همراه با کاکُل بور، و بعدها پوست اندام دیگر آنها را جدا میکردند و برای نصب به دیوار یا درست کردنِ کیسه توتون به خودشان میفروختند. امروز که سرخپوستها، بهعنوان اقوامی مغلوب، مسئلهساز نیستند، نبیرههای سفیدپوستانی که پوست از سر و تنشان کنده میشد به استفاده از اسمهای سرخپوستی علاقه نشان میدهند. این اسامی را فاتحان برای ابزاری مشخصا مردانه بهکار میبرند و اتوموبیلی را که از کوه بالا میرود و از رودخانه میگذرد، و نیز جنگافزارها و هلیکوپترهای جنگیشان را با اسمهای سرخپوستی، بهخصوص جنگجویان مشهور و رؤسای قبایل آنها، مینامند. فاتحان غربِ وحشی، خردهفرهنگ منقرض سرخپوستها را مانند پلنگِ خشککرده بهعنوان نماد ستیزهجویی و سرسختی حفظ میکنند، گرچه از صاحبان آن خردهفرهنگ مغلوب جز تعدادی آدم به حاشیهراندهشده یا دائمالخمر بهجا نمانده است تا از این عزّتِ دیرهنگام لذت ببرد» (ص 36)
اما اساس گفتهی قائد در ظلم، جهل... این است که ایدهی گفتوگوی تمدنها، ایدهی تازهای نیست و چهکسی میتواند ادعا کند که فرهنگهای مختلف از دیرباز در حال گفتوگو نبودهاند؟! او اعتقاد دارد گاهی که فرهنگی به دلایلی قدرت پیدا کرده و صدای بلندتری داشته است، فرهنگِ دیگر یا خردهفرهنگِ کمتوانتر مجبور شده صدایش را بلند کند و ماجرای یازده سپتامبر یکی از این مصادیق است. این جریان، بارها در کتاب مورد مثال واقع شده و دلایل فرهنگی آن مورد بررسی قرار گرفته و بهگونهای که شاید بتوان ظلم، جهل... را قرائتی فرهنگی از ماجرای یازده سپتامبر دانست.

فرشاد کرامتی





