
خیالباف ماجرای پسربچهایست دهساله که با همسن و سالان خود تفاوت دارد. او اغلب ساکت، جایی نشسته و در فکر است. این سکوت، اطرافیان را مشکوک میکند. عدهای فکر میکنند پیتر کُندذهن است، عدهای میگویند خیالات شیطانی در کلهاش است و عدهای دیگر معتقدند ممکن است افسرده باشد. اما پیتر هیچکدام از اینها نیست. او فقط و فقط خیالباف است.
مکیوون در این رمان میکوشد بزرگسالان را بهدنیای کوچکترها دعوت کند و زبانی داشته باشد که کوچکترها را نیز پای قصهاش بنشاند. او اعتقاد دارد ما «کتابهای کودکان را از آن رو دوست داریم که کودکانمان از خواندنِ آنها لذت میبرند و این بیشتر به عشق مربوط است تا به ادبیات». او میگوید در این کتاب سعی کرده رسم کهن ادبیات کودک را فراموش کند و «کتابی دربارهی یک بچه برای آدمبزرگها» بنویسد.
خیالباف ماجراهای بههمپیوستهای دارد. این ماجراها با یک نمای اولیه از خانوادهی پیتر آغاز میشوند و با خیالبافیهایش ادامه مییابند. هر فصل به یکی از این خیالبافیها اختصاص دارد و قصهای راجع به آن مطرح میشود. مثلا فصل دوم دربارهی ماجرای عروسکهای خواهر پیتر است؛ عروسکهایی که جان میگیرند و میخواهند اتاقِ پیتر را غصب کنند (که شباهتش به انیمیشن Toy Story غیرقابل انکار است). یا ماجرایی که مربوط به گربهی خانواده است و جزو یکی از فصلهای بسیار خوب کتاب به شمار میرود. در این فصل گربهی خانواده ناگهان از گربه بودنش خسته میشود و تصمیم میگیرد جایش را با پیتر عوض کند. پیتر میپذیرد. زیپِ گربه را باز میکند! و گربه هم همین کار را تکرار میکند و به این ترتیب جایشان را با هم عوض میکنند. حالا پیتر از مدرسه رفتن نجات پیدا کرده. میتواند روی یخچال دراز بکشد و دستوپایش را کشوقوس بدهد و خمیازه بکشد و مدرسه رفتنِ گربه را نگاه کند. البته این تمام ماجرا نیست. بههرحال یک گربه بودن هم سختیها و مشقات خودش را دارد. از جمله اینکه ممکن است با گربههای دیگر درگیر بشوی یا بیماریهای حیوانات را بگیری و یا اینکه پایانِ عمرِ کوتاهت نزدیک شود و...

محبوبه ياوری





