هزارکتاب: من سه هفته دیرتر از موعد بهدنیا آمدم (در سال 1955) و زمانیکه متولد شدم، بهخاطر بیماری یرقان، تمام بدنم زرد بود و موهایم کاملا مشکی. زمانیکه پرستار مرا به پدر مغرورم نشان داد، پدرم فریاد کشید: «این که بچهی من نیست! این بچهی چینی است!»زمانیکه منرا از بیمارستان مرخص کردند، پدرم دوباره شوکه شد. در حالیکه روی تخت نشسته بود، مرا با خجالت پس زد و بعد در حالیکه گریه میکرد، مرا به هوا پرت کرد. مادرم میگوید که من شانس آوردم، زیرا روی یک متکا سقوط کردم و طوریم نشد. این واقعه نسل به نسل در خانوادهی ما نقل شده است.
در پاراگراف اول کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور که پدرم یک ماه قبل از تولد من نوشته بود، فرانی گلاس، دیگر یک دختر دانشگاهی در سن و سال کلیر نیست، بلکه یک کودک است و در ساعت دو صبح از خواب بیدار میشود و بنای گریه میگذارد. برادر بزرگترش، سیمور شیشه شیر فرانی را گرم میکند و در کمتر از یک ساعت او را سیر میکند و برای ساکت کردن فرانی شروع بهخواندن داستان توئیست میکند. اما نه تنها گریه فرانی بند نیامد، بلکه او تا سالها بعد این واقعه را از یاد نبرد.
تخیلات پدرم همیشه مرا به فکر میبرد. این بچه هیچچیز نبود بهغیر از یک موجود بیصدا و پنهان کردن من امری نشدنی بود و این باعث شد که کابوسهای پدرم شروع شوند.
پدرم به والدین تعمیدیام، آقا و خانم لرندهند گفت که اولین ماه پس از تولدم وحشتناک بود- وحشت داشتن یک کودک که پیوسته در حال گریه کردن است- و ادامه داد: «نزدیک بود که او را بیندازیم بیرون.»
پدرم شروع به ساخت خانهای برای خود کرد، خانهای که یک چهارم مایل با جنگل فاصله داشت. او چندین روز را برای ساخت یک اتاقک صرف کرد و در نهایت من و مادرم را ترک کرد و به خانهی رویاهایش در گوشهای از جنگل پناه برد.
مادرم جزییات زیادی را از سال اول زندگی من به یاد ندارد و این دوران بیشتر شبیه به یک لکهی تاریک است. آنچه که او به یاد دارد، زمانیست که من چهارماهه شده بودم و یاد گرفته بودم که بخندم. اینها باعث شد که مهرم بهدل پدرم بنشیند و من هر روز بیشتر از قبل خودم را در دل پدرم جا میکردم و مادرم از این قافله عقب مانده بود. مادرم اعتراف میکند که بهخاطر این مساله حسادت میکرد. چون من داشتم جای مادرم را نیز در دل پدرم میگرفتم. پدرم به آقای هند غر زد که من همیشهی خدا مریضم. اما دیگر این را نگفته بود که هیچگاه مرا به دکتر نبرده بود.
پدرم به یکباره به مذهب Christian Science (مذهبی که توسط مری بیکر ادی در سال 1866 بنیانگذاری شد، پیروان این مذهب معتقدند که انسان و عالم هستی بهطور کل غیر مادی هستند تا ماده) روی آورد و از اینرو ممنوع شده بود که با دوستانش، مهمانها و پزشکان ملاقات کند. یعنی حتی اگر من تنها هم بودم، هیچکس حق نداشت در کنار من باشد. این زمان بود که مادرم افسردگی شدیدی گرفت.
ادامه دارد...


