هزارکتاب: پدرم خود را در میان جنگل حبس کرده بود و به نوشتن زویی مشغول بود؛ داستانیکه به فروپاشی روانی فرانی روی تخت خانهاش، زمانی که دارد به سقف نگاه میکند و لبخندی بر لب دارد و سیمور با یک ورد او را شفا میدهد، ختم میشود. برگردیم به خانهی قرمز گوشه جنگل. مادرم هم روی تخت دراز کشیده بود. اما با لبخند به سقف زل نزده بود. او در بحران جدی بهسر میبرد و سیموری وجود نداشت که با خواندن وردی او را از این مخمصه نجات دهد. نیمههای زمستان 1957، زمانیکه 13 ماه از زندگیام میگذشت، بحران روحی مادرم به اوج رسید. بدنش نحیف شده بود و موقع راه رفتن تلوتلو میخورد. با منطق محکم خیال و وهماش، شروع به کشیدن نقشهی قتل من و بعد خودکشی خودش کرد. هفتههای بعد به جزییات این قتل و خودکشی نیز پرداخت. این اتفاق در طول سفر کوتاهی به نیویورک افتاد. مادرم قصد داشت که پدرم را همراهی کند. پدرم میخواست مادرم کلیر باشد، نه سیموری که دیوانه شده بود. این شد که زمانیکه پدرم بیرون از متل در نیویورک بود، مادرم تصمیمش را گرفت، مرا زیر بغلش زد و از آنجا فرار کرد.
ناپدری مادرم، در آن زمان که مادرم هفتهای سهبار تحت درمان روانپزشک قرار میگرفت، برایمان آپارتمانی دست و پا کرد و پرستاری را برای نگهداری من استخدام کرد. مادرم میگفت که زندگی جدیدی را در آنجا تجربه کرد و پدرم تا چهار ماه برای متقاعد کردن مادرم به نیویورک پا نگذاشت. مادرم آرزو داشت که دوباره سلامت روانیاش را در نیویورک بازیابد و بعد از آن خود را از این رابطه مخرب نجات داده و از پدرم جدا شود.
با اینحال، بعد از چهار ماه معالجه باز هم برای من پرستار گرفته بود تا مرا به پارک ببرد و نهایتا تصمیم گرفت که تحت شرایطی پیش پدرم بازمیگردد: اینکه من دوستانی برای خود داشته باشم تا با آنها بازی کنم، خودش دوستانی داشته باشد و مکان مساعدتری برای زندگیمان ساخته شود و اینکه اجازه داشته باشد مرا برای معاینه عمومی و یا زمانی که بیمار میشود به پزشک ببرد. و پدرم موافقت کرد.
بعد از اینکه نشریهی تایم در سال 1961 با تصویر پدرم منتشر شد، این نشریه تا دهکده کورنیش نیز رسید و پدرم مشهور شد و والدینم از این به بعد بود که به من یاد دادند چگونه با آدمهای غریبه رفتار کنم، سوار ماشینشان نشوم و از آنها شکلات نگیرم.
زمانیکه برای سفر راهی فلوریدا شدیم، همگی برای خود نام ساختگی انتخاب کردیم. من نام آنابل را که شبیه نام میانیام آن بود و کمی هم خیالپردازانه بود، انتخاب کردم. نام برادرم را نیز بهخاطر نام میانیاش رابرت گذاشتیم. پدرم نام جان را که در اغلب اوقات از آن استفاده میکرد، انتخاب کرد و مادرم نام مری را انتخاب کرد تا متمم اسم ساختگی پدرم باشد. اما پدرم او را روبی صدا زد.
در مدتی که در این متل اقامت داشتیم، سعی میکردم که زمینههای عصبانیت پدرم را فراهم نکنم. اما نمیتوانستم با برادرم دعوا نکنم و همچنین مریض نشوم و این باعث شد که پدرم دیوانه شود. زمانیکه یکی از ما مریض میشدیم، پدرم خیلی نگران میشد و به همینخاطر آتشی مزاج میشد. و از مادرم عصبانی میشد که چرا رژیم هفتگی را که شامل ویتامین سی، مصرف نکردن پروتئین و خوراک خام میشد، رعایت نمیکند.
این امر باعث شد که من و برادرم با هم متحد شویم. زمانیکه یکی از ما احساس بیماری داشت، دستمال کاغذیاش را قایم میکرد و به دیگری میگفت: «به پدر نگو که من مریضم.»
پدرم اغلب در بند عادتهای شخصی خودش بود و من هیچگاه در مورد قضاوتهای او سوالی نمیپرسیدم. اوایل بهاری که من هشت ساله بودم، به سمت خانه سبز پدرم در آن سوی جنگل راه افتادم تا برایش نهار ببرم و صدای وحشتناکی شنیدم. او بیرون از چهارچوب اتاقکی که خودش ساخته بود و آن را با بازتاب دهندههای آفتاب تزیین کرده بود، ایستاده بود. زمانی که من به گوشهای از اتاقک رسیدم، با زبانی غریب شروع به صحبت با من کرد. او در نیویورک به کلیسای Rock رفته بود و تجربهی آنجا، او را مسحور کرده بود. این اتفاق مرا دگرگون کرد.
چند ماه بعد، بهخاطر روزههای سختی که پدرم میگرفت، نفسش بوی مرگ میداد. در آن زمان ترسیده بودم که مبادا پدرم در حال مرگ است. مخصوصا زمانیکه با پدرم میخوابیدم، این حس شدیدتر میشد.
بعد از یک مشاجره که در ماشین در مسیر برگشت از مدرسه به خانه داشتیم، به من زنگ زد و از من توضیح خواست و من که آن موقع 10 سال داشتم، برای اولینبار حس کردم که بزرگ شدهام. مکالمهی آن روزمان را دقیقا به یاد دارم. او گفت که بهتر است ما روشی را برای جبران این نافرمانی پیدا کنیم. زیرا وقتیکه من با کسی هستم، جزوی از آنها محسوب میشوم. از آنجایی که نیاز داشتم مرا متقاعد کند، داستانی در مورد یکی از دوستان نزدیکش برایم تعریف کرد که بعد از یک نزاع شدید، هرگز با هم صحبت نکردند. میدانستم که این اتفاق در زندگی پدرم نه تنها یک بار، بلکه چندین بار رخ داده و به همین دلیل دوستان اندکی برایش باقی مانده بود. او در آخر گفت: من همیشه دوستت دارم، اما زمانی که احساس کنم شخصی برایم احترام قائل نیست، تا آخر عمر با او حرف نمی زنم. تمام!
اگرچه واژههایی که پدرم به کار برد، باعث حالت تهوع در من شده بود، اما با خودم فکر میکردم که رفتارش با من همانند یک آدم بزرگ است. حالا که بزرگ شدهام، فکر میکنم: «تو دیوانهای؟ او فقط یک بچهی 10 ساله بود، بچهی 10 ساله تو و تو اینچنین با او حرف زدی!»
خانوادهی من ید طولایی از خلق چیزهای زیبا و مخفی کردن و حتی خراب کردن آنها دارند. مثلا مادربزرگم، والدینش را بهطور مخفیانه به خاک سپرد. آنچه که مادربزرگم بهجا گذاشت، پدرم مخفی کرد و آنچه را که پدرم بهجا گذاشت، فرزندانش مخفی کردند. مادرم سعی داشت که خودش و بچههایش را نابود کند.
پدرم نتوانست محبوبیت شخصیت ساختگی خود، سیمور را به جز با کشتن او به تصویر بکشد. و شخصیتهایی که به آنها اجازهی زندگی در داستانهایش را داده بود، هرگز بزرگ نشدند. آنها برای همیشه در دنیای تخیلات (Never- Never Land) سلینجر، همانند پروانههایی که با سنجاقهایی روی شکمهایشان روی جعبه نگه داشته شدهاند، محبوس شدهاند.
در دنیای پدرم، نقص داشتن راهی نداشت و فقط یک خائن میتوانست نقص داشته باشد. اما خیلی تعجببرانگیز بود که زندگی پدرم همیشه دور از آدمیزاد بود.


