هزارکتاب: تصاویر زیر همگی از دفتر خاطرات مارگرت سلینجر، دختر جی. دی. سلینجر، نویسندهی کتاب مشهور ناتور دشت که بهتازگی درگذشته، گرفته شده است. این خاطرات باعنوان شکارکنندهی رویا: یادداشتی از مارگرت سَلینجر توسط انتشارات سیمون و شاستر منتشر شده است.
تصویری از جی. دی. سلینجر و خواهر بزرگترش دوریس که هشت سال از او بزرگتر بود. این عکس در ماه اوت سال 1920 گرفته شده است.

سلینجر در جریان جنگ جهانی دوم بهعنوان گروهبان اول در جنگ چهارم پیاده خدمت کرد و از سربازانی بود که در روز اول حملهی بزرگ متفقین در خاک فرانسه در ساحل نرماندی پیاده شد. همراهان سلینجر از او بهعنوان فردی بسیار شجاع و یک قهرمان باهوش یاد میکنند. در طول اولین ماههای اقامتش در پاریس، سلینجر تصمیم به نوشتن داستان گرفت و در همانجا ارنست همینگوی را ملاقات کرد. او همچنین در یکی از خونینترین بخشهای جنگ در هورتگن والدهم ـ یک جنگ بیفایده ـ گرفتار شد و وحشتهای جنگ را به چشم خود دید.

جروم سلینجر در سن 31 سالگی. بهنظر بسیاری این نویسنده همانند چهره و طرز لباس پوشیدنش در عینحال که بسیار خوش تیپ بود، شخصیت بسیار پیچیدهای داشت.

مارگرت بر دوش پدرش در کنار حصارهای چوبی که دور خانهی آنها را احاطه کرده بود و آنها را از محیط اطراف دور میکرد. مارگرت این حصارهای چوبی را خیلی دوست داشت و در سن چهار سالگی توانست از آن بالا برود.

کورنیش، مکانی در کنار جنگل که مارگرت در آنجا بزرگ شد.

مارگرت در کنار پدرش در زمانیکه پدر او را بهعنوان فرزند خود قبول کرده بود و در محیطی به دور از انسانهای دیگر زندگی میکردند.

مارگرت: «دیدگاه من در مورد آفرینش، همان چیزی بود که در داستانهای افسانهای پدرم در مورد من وجود داشت و به تصورات من در مورد بهوجود آمدن معجزهآمیز بچه دامن میزد. همانطور که قبل از اینکه بتوانم راه بروم، پشت پیانو نشستم و برای اولینبار آهنگی را بدون نقص نواختم.»

سال 1982، روز فارغالتحصیلی مارگرت از دانشگاه Brandies. از چپ به راست: مادر مارگرت، برادرش، خودش و پدرش



