طنز هفتگی پیوندها نقد خوانندگان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
جمعه 29 اردیبهشت 1391

امتیاز منتقدان:
Notice: Undefined index: HTTP_REFERER in /home/foroosh/public_html/index.php on line 81
ويژه‌ی «هفته‌ی کتاب»؛
رستم؛ رؤيايی كه نفس می‌كشيد
معصومه اکبری
شاهنامه فردوسی
شاهنامه فرودوسی
انتشارات : حکیم ابوالقاسم فردوسی
براساس نسخه‌ی : ژول مل
تعداد صفحه : 1584 صفحه
قیمت : 25500 تومان
انتشارات : فرشید

پدرم عاشق نقالی بود. عاشق شاهنامه. عاشق رستم.
شب‌ها وقتی حوصله داشت، وقتی کمردردش خیلی سخت نبود، وقتی کار روزانه‌، اندک رمقی برایش گذاشته بود، برای‌مان از حفظ اشعار شاهنامه را می‌خواند. بهترین این داستان‌ها آن‌هایی بود که به رستم مربوط می‌شد: رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، رستم و سیاوش، رستم در چاه شغاد؛ و حتی داستان‌هایی درباره‌ی رستم که در میان عوام رایج بود و در شاهنامه نیامده بود؛ مثل داستان حمله‌ی بهمن به زابل پس از مرگ رستم.
پدر که شعر می‌خواند، در خیالات خودم، هم‌راه رستم می‌شدم، کنار او می‌جنگیدم و کنار او به کی‌کاووس دیوانه پرخاش می‌كردم:
همه كارت از یكدگر بدتر است
تو را پادشاهی نه اندر خور است
برادرم، كه دوسالی از من كوچك‌تر بود، مسخره‌ام می‌كرد: «دخترا كه نمی‌تونن برن جنگ!» اما من پاسخ را از زبان پدرم آماده داشتم: «مگه نشنیدی دیشب بابا قصه‌ی گردآفرید رو گفت؟»
وقتی داستان رستم و اسفندیار را می‌شنیدم از التماس‌های رستم برای این‌كه دستش به خون شاه‌زاده‌ی تقدیس‌شده آلوده نشود، گریه‌ام می‌گرفت. از تلاش نومیدانه‌ی رستم برای آشتی و تكبر و تبختر اسفندیار دلم می‌شكست. در دل به شاه‌زاده‌ی متكبر بد می‌گفتم و از دل‌شكستگی رستم غمگین می‌شدم.
مكن شهریارا جوانی مكن
چنین در بلا كامرانی مكن
پدر وقتی از رستم می‌گفت، چشم‌هایش خیس می‌شد، به‌ویژه وقتی سخن از جنگ رستم با سهراب بود. پدر می‌گفت: «اون قدیما وقتی بعد از چند شب نقل گفتن، موقع مرگ سهراب می‌رسید، بعضی‌ها به مرشد پول می‌دادن كه سهراب رو نكشه!» بعد خودش صورتش را برمی‌گرداند كه اشكش را نبینیم. برادرم قاه‌قاه می‌خندید. من غصه می‌خوردم و دلم می‌خواست بدوم بروم وسط قصه و به رستم بگویم كه سهراب پسرش است، كه با سهراب نجنگد، او را نكشد. «به گیتی كه كشته‌ست فرزند را؟ دلیر و جوان و خردمند را؟» پدر سوگواری رستم را می‌خواند؛ سوگواری‌ای عظیم و شگفت و درخور پهلوانی هم‌چون رستم:
همی ریخت آب و همی كند موی
پر از آب روی و پر از خاك موی
و من هم‌پای او سوگواری می‌كردم؛‌ هم‌پای پهلوانی كه تمام رؤیای كودكی من بود.
سال‌ها بعد، وقتی سر كلاس، داستان سهراب را از كتاب فارسی دوم دبیرستان درس می‌دادم، امكان نداشت اشك نریزم. این همیشه و سر تمام كلاس‌ها تكرار می‌شد. بچه‌ها می‌دانستند. بعضی می‌خندیدند. بعضی همراه من بغض می‌كردند؛ دانش‌آموزانی كه هم‌راه من برای رستم گریستند بعدها بهترین دوستانم شدند.
یكی از تأثیرگذارترین داستان‌ها كه مستقیماً درباره‌ی رستم نبود، بلكه به فرامرز، پسر رستم، مربوط می‌شد كشته شدن فرامرز به دست بهمن، پسر اسفندیار، به انتقام مرگ پدرش بود كه پس از مرگ رستم رخ می‌داد. خوب به یاد دارم آخرین باری كه پدرم این داستان را نقل كرد، آخرِ داستان دستش را مثل مرشدها بالا برد و با صدایی بلندتر از همیشه اشعار پایانی را، كه در شاهنامه نیست بلكه از روایات عامیانه است، خواند:
ندیدی كه بهمن چه بیداد كرد
فرامرز را مرده بر دار كرد
اگر بشنود رستم پیل‌تن
برآید ز قبر و بدرّد كفن
بعد بدون این‌كه رویش را به سمت دیوار برگرداند، هم‌راه لبخند كج‌وكوله‌ای كه تلاش می‌كرد بزند، اشك از چشم‌هایش فروریخت.



 
نظرها
فاطمه شیرافکن    20:39 1390-08-28
واقعا مرسی
ارماييل    21:35 1390-08-28
چه پدر فرزانه اي داري . هميشه وقتي از حكمتش ميگفتي لحن پر غرورت رو دوست داشتم :)
منهم هميشه دوست داشتم بدوم وسط داستان به رستم بگويم سهراب بچه اش است . آنقدر كلمات زنده بود و هست كه انگار درست در جنگ و شادي و روزانه هايشان شريك ميشدم. اولين بار كه داستانش را از شاهنامه خواندم تا مدتها نميتوانستم رستم را ببخشم و بعد در داستان رستم واسفنديار .. تا مدتها اسفنديار برايم قهرمان شاهنامه بود ... هميشه از محبت پنهاني تهمينه به رستم دلم ميگرفت. انگار نمونه ي زن ايراني است از دير باز تا حال ...زاري اش بر سهرابش هميشه چشم و دلم را غرق ميكرد ...
شاهنامه برام قوت واستخوانم است .نميدانم چرا ولي از خواندن تاريخ هر چند غمگينش قدرت ميگيرم. انرژي ميگيرم. پر نور و نيرو ميشوم و گاهي تا مدتها نظم قدرتمندش به فكرم تاثير مي بخشد. شاهنامه برام... رنگ روي اسمم ... نام روي كودك نوشته هام ... تاريخ گمشده و هويت بر باد رفته مان است ....



سلمان    22:27 1390-08-28
رستم پهلوان ایرانه! همیشه و همه جا پشت ایران به رستم گرمه! پس همیشه و همه جا هم راست رستم و دروغ دیگران ان، هرچند گاهی هم مثل داستان رستم و سهراب «یکی داستان است پر آب چشم // دل نازک از رستم آید به خشم» ولی باز رستم رستمه.
سلمان    22:28 1390-08-28
در ضمن اشکمون رو هم دراوردی
مجيد مجيدي    05:32 1390-08-29
سلام دوست خيلي خوبم
من تابحال نشده همه شاهنامه رو بخونم و هربار فقط بخشي از اون رو خوندم ولي منو تحريك كردي با حسي دوباره شروعش كنم
خيلي وقتا پيش كه براي مطالعه وقت بيشر و بيشتري داشتم بارها حافظ رو تموم كردم (يا بعبارتي خوردمش) و يا خسرو و شيرين رو خوندم ولي كم كم .......
امان از اين روزگار گه چقدر ماها رو از خيلي چيزا دور كرد، از كتاب، شعر و حتي از خودمون
ممنونم
ولي باور كن تصميم گرفتم حركتي بكنم

دوست تو مجيد
عبدالله    10:04 1390-08-29
خاطرات دل‌انگیز و رشک‌‌‌ برانگیز خانم اکبری واقعا بر دلم نشست .. گرچه من خودم چنین روزگاری رو تجربه نکردم ولی مادرم هروقت یاد گذشته ها میوفته یه مطلبی رو که خیلی با آب و تاب و شادمانی تعریف میکنه همین شب نشینی ها و شاهنامه خوانی هاست و اینکه پسر یکی از آشنایان وقتی به اصرار پدر مجبور به خوندن شاهنامه میشد هرجا که به مشکلی بر میخورد و توقف میکرد یکی دیگر از افراد بذله گوی جمع بهش میگفته: ایرادی نداره یه کلوخ بزار و ادامه بده .. پدرم هم هیچ شعری جز شاهنامه رو نه قبول داره و نه میخونه و با وجود این همه دیوان شعر که تو خونه ما هست گاهی که هوس شعر خوندن به سرش میزنه فقط شاهنامه رو دست میگیره .. در پایان فقط حسرتی بر دل میمونه که به جبر زمانه و بی توجهی های خود ماها، روز به روز شاهنامه در حال مهجورتر شدنه و احتمالا نسل های بعدی چیزی جز به نام خداوند جان و خرد از شاهنامه در خاطر نیاورند .. یه انتقادی هم دارم که نمیدونم با توجه به رسالت و هدفی که سایت هزار کتاب داره، محلی برای این انتقاد هست یا نه .. گاهی که به کتاب فروشی ها سر میزنم میبینم که شخصی وارد میشه و از فروشنده تقاضای مثلا دیوان حافظ میکنه و فروشنده هم بدون هیچ توضیح و راهنمایی، یه چاپ بازاری و کم ارزش رو با بهایی گزاف بهش میفروشه در صورتی که اون بنده خدا میتونه با بهایی کمتر، دیوانی معتبر همراه با توضیحات و تعلیقات بخره .. جسارت نباشه ولی الان که تبلیغ فروش شاهنامه آن هم بر اساس نسخه ژول مول رو اینجا میبینم همون حس و حال برام ایجاد شد .. عذرخواهی میکنم
یونس    10:12 1390-08-29
عجب شباهتی. برای من هم این شکلی بود. پدرم داستان های شاهنامه را برایمان تعریف می کرد . که او هم از پدرش شنیده بود. و عجیب هم امانتدارانه بود. یه تعداد حکایت دیگر با شخصیت های شاهنامه بود که من در شاهنامه ندیدم. ایام جنگ بود و ما در اردوگاه زندگی می کردیم. هوا که تاریک می شد فانوس کوچکی بود که اتاق را روشن می کرد. کما بیش همه خود را به منبع نور نزدیک می کردند. حتما می دانی که با نور ضعیف چه تصاویر و اشکالی روی دیوار ظاهر می شود. آن هم با تخیل و دریافت کودکانه ی ما . در چنین فضایی بود که داستان های شاهنامه را می شنیدم. اول ابتدایی بود و اردوگاه آوارگان جنگی .
امیرحسین میرزائیان    11:55 1390-08-29
هنوز خواندن نمیدانستم و پدرم، که جبر روزگار او را دبیر فیزیک کرده بود، کنارم دراز میکشید و برایم هفت خوان رستم میخواند. به سقف اتاق نگاه میکردم از دیو سپید با روی قیرگونش چنان موجودی میساختم که نظیرش را هنوز در ترسناک ترین فیلم های هالیوود امروز ندیده ام.دل و لحن پدر گرم بود و با شور پسر هماهنگ. خلاصه که همه موهای پشت سرم ریخت! مادرم به پزشک گفت که برایش شاهنامه میخوانند. شاهنامه (و کتاب) برایم ممنوع شد. اما وقتی در دوران دانشگاه دیباچه ایلیاد را بر وزن شاهنامه به شعر ترجمه کردم و با خواندن «سهراب و رستم» مثیو آرنولد اشک ریختم، دیدم که احتمالا هیچ قانونی هیچ کجا جلودار شور شاهنامه نیست. آنقدر خوش شانس نبودم که پدرم داستان فرامرز را بداند. آنرا حدود چهارسال بعد از ممنوعیت شاهنامه، در «مردم و شاهنامه» انجوی شیرازی خواندم.

روسَم وه نخاو کی وخت خاوَه
وخت دارُ وداین اَفراسیاوَه
گردآفريد    12:37 1390-08-29
فكر نمي‌كنم بشه نام ايران رو از شاهنامه و فردوسي جدا كرد؛ همون‌طور كه خود فردوسي ميگه:
بسي رنج بردم درين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
فرهاد.ن    11:39 1390-09-07
اهمیت فردوسی و شاهنامه او را همه ما می دانیم و بسیار درباره آن سخن گفته شده و خوانده ایم و لازم نمی بینیم درباره او بنویسم. نوشته شما،اما بسیار تأثیرگذار و زیبا بود و در عین حال نشاندهنده عمق نفوذ کلام آن مرد بزرگ در ذهن و جانِ مردم این آب و خاک.
شکوفه    19:06 1390-09-13
سلام
کاش صدای خواندنت هم اینجا بود
مرسی
یاد کلاس های شاهنامه خوانی خودم افتادم در کانون قائم شهر
ههههههههییییییییییییییییییییییی
پونه صادقی    20:42 1390-09-18
همیشه در حسرت این بودم که از داستانهای شاهنامه فیلم باشکوهی ساخته بشه، نمیدونم نسلهای بعد چقدر شاهنامه رو خواهند شناخت،به هرحال جای خالی شاهنامه رو تو دنیای تصویر کاملاّ حس میکنم.
بهاره    23:27 1390-10-12
با پونه موافقم شدید. اپرچه از زمان آپ این مطلب می گذرد ولی من تازه آن را خواندم. من برعکس دیگران از کودکی با شاهنامه عجین نبودم. البته بهتر چون با این عشقی که به آن دارم، اگر این عشق از کودکی در من شکل می گرفت یقینا الان زنده نبودم تا این کامنت را اینجا بگذارم. من زیاد شاهنامه را نخوانده ام. یکی از بدبختی هایم همین است
زهره    22:56 1391-02-24
یادم هست که یک روز داستان رودابه و زال رو می خوندم حسی در من ایجاد شده بود که انگار فقط من در این دنیا هستم سکوتی مطلق برای ساعتها.حال عجیبی بود انگار از یه سیاره دیگه پرتاب شده بودم اینجا احساس تعلق خاطر عجیبی به کلمه به کلمه و بیت به بیت داستان داشتم انگار داشتم نامه ای از یار می خوندم خلاصه بگم مسخ ادبیات و زبانش شده بودم شگفت انگیز بود
حیف و هزاران حیف به خاطر خیلی چیزها .......
سپاسگذارم از نوشته های زیباو دل نشینت دوست خوبم
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما | قوانین و سیاست‌ها | هم‌کاران | ارتباط با ما | راهنمای عضویت و خرید

   استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
   
[ آمار بازدید روز گذشته: 49982 ]