شاهنامه فردوسی
انتشارات : حکیم ابوالقاسم فردوسی
براساس نسخهی : ژول مل
تعداد صفحه : 1584 صفحه
قیمت : 25500 تومان
انتشارات : فرشید
پدرم عاشق نقالی بود. عاشق
شاهنامه. عاشق رستم.
شبها وقتی حوصله داشت، وقتی کمردردش خیلی سخت نبود، وقتی کار روزانه، اندک رمقی برایش گذاشته بود، برایمان از حفظ اشعار
شاهنامه را میخواند. بهترین این داستانها آنهایی بود که به رستم مربوط میشد: رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، رستم و سیاوش، رستم در چاه شغاد؛ و حتی داستانهایی دربارهی رستم که در میان عوام رایج بود و در
شاهنامه نیامده بود؛ مثل داستان حملهی بهمن به زابل پس از مرگ رستم.
پدر که شعر میخواند، در خیالات خودم، همراه رستم میشدم، کنار او میجنگیدم و کنار او به کیکاووس دیوانه پرخاش میكردم:
همه كارت از یكدگر بدتر است
تو را پادشاهی نه اندر خور است
برادرم، كه دوسالی از من كوچكتر بود، مسخرهام میكرد: «دخترا كه نمیتونن برن جنگ!» اما من پاسخ را از زبان پدرم آماده داشتم: «مگه نشنیدی دیشب بابا قصهی گردآفرید رو گفت؟»
وقتی داستان رستم و اسفندیار را میشنیدم از التماسهای رستم برای اینكه دستش به خون شاهزادهی تقدیسشده آلوده نشود، گریهام میگرفت. از تلاش نومیدانهی رستم برای آشتی و تكبر و تبختر اسفندیار دلم میشكست. در دل به شاهزادهی متكبر بد میگفتم و از دلشكستگی رستم غمگین میشدم.
مكن شهریارا جوانی مكن
چنین در بلا كامرانی مكن
پدر وقتی از رستم میگفت، چشمهایش خیس میشد، بهویژه وقتی سخن از جنگ رستم با سهراب بود. پدر میگفت: «اون قدیما وقتی بعد از چند شب نقل گفتن، موقع مرگ سهراب میرسید، بعضیها به مرشد پول میدادن كه سهراب رو نكشه!» بعد خودش صورتش را برمیگرداند كه اشكش را نبینیم. برادرم قاهقاه میخندید. من غصه میخوردم و دلم میخواست بدوم بروم وسط قصه و به رستم بگویم كه سهراب پسرش است، كه با سهراب نجنگد، او را نكشد. «به گیتی كه كشتهست فرزند را؟ دلیر و جوان و خردمند را؟» پدر سوگواری رستم را میخواند؛ سوگواریای عظیم و شگفت و درخور پهلوانی همچون رستم:
همی ریخت آب و همی كند موی
پر از آب روی و پر از خاك موی
و من همپای او سوگواری میكردم؛ همپای پهلوانی كه تمام رؤیای كودكی من بود.
سالها بعد، وقتی سر كلاس، داستان سهراب را از كتاب فارسی دوم دبیرستان درس میدادم، امكان نداشت اشك نریزم. این همیشه و سر تمام كلاسها تكرار میشد. بچهها میدانستند. بعضی میخندیدند. بعضی همراه من بغض میكردند؛ دانشآموزانی كه همراه من برای رستم گریستند بعدها بهترین دوستانم شدند.
یكی از تأثیرگذارترین داستانها كه مستقیماً دربارهی رستم نبود، بلكه به فرامرز، پسر رستم، مربوط میشد كشته شدن فرامرز به دست بهمن، پسر اسفندیار، به انتقام مرگ پدرش بود كه پس از مرگ رستم رخ میداد. خوب به یاد دارم آخرین باری كه پدرم این داستان را نقل كرد، آخرِ داستان دستش را مثل مرشدها بالا برد و با صدایی بلندتر از همیشه اشعار پایانی را، كه در
شاهنامه نیست بلكه از روایات عامیانه است، خواند:
ندیدی كه بهمن چه بیداد كرد
فرامرز را مرده بر دار كرد
اگر بشنود رستم پیلتن
برآید ز قبر و بدرّد كفن
بعد بدون اینكه رویش را به سمت دیوار برگرداند، همراه لبخند كجوكولهای كه تلاش میكرد بزند، اشك از چشمهایش فروریخت.