طنز هفتگی پیوندها نقد خوانندگان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
پنج‌شنبه 4 اسفند 1390

گفت‌و‌گو با ‌مریم طاهری مجد‌ درباره‌ی رمان ‌«به‌افق تهران»
اهل تهرانم
ياسر نوروزی

به افق تهرانهزارکتاب: رمان شما ماجرای زندگی دختربچه‌ای در تهران است که به‌تدریج بزرگ می‌شود و شما هم هم‌راه با بزرگ‌شدن این دختر، یک دوره‌ی تاریخی را مرور می‌کنید؛ یک دوره‌ی حدودا پنجاه‌ساله. نمی‌خواهم بگویم که رمان‌تان تاریخی‌ست ولی پس‌زمینه‌ی تاریخی پررنگی دارد. پیرامون شخصیت اصلی شما در حال تغییر است و خود شخصیت هم بنا‌به شرایط محیط پیرامونش تغییر می‌کند. گاهی احساس می‌کردم بین وسوسه‌ی تاریخی‌نویسی و روایت تهران و روایتِ ماجرایِ داستان‌تان معلق مانده‌اید. یعنی حس می‌کردم دوست دارید ماجرای اصلی را رها کنید و بیش‌تر از تاریخ تهران بگویید. این تعلق خاطر نسبت به تهران از کجا آمده؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
من وقتی خاطراتم را مرور می‌کنم، اولین چیزی که در این‌باره به‌ذهنم می‌رسد دوره‌ی دبستان است. وقتی در دبستان صحبت می‌کردم هم‌کلاسی‌هایم به من می‌گفتند چه می‌گویی؟ یعنی صحبت‌هایم را درست نمی‌فهمیدند و بعدا متوجه شدم من دارم کاملا به لهجه‌ی تهرانی صحبت می‌کنم و دلیل این‌که آن‌ها نمی‌فهمند این است.

خودشان تهرانی بودند و می‌پرسیدند؟
بله. این برایم خیلی عجیب بود. می‌پرسیدند اهل کجایی و من می‌گفتم اهل تهرانم. و می‌پرسیدند خب این کلمه‌ای که می‌گویی یعنی چی؟ این ماجرا مربوط به دبستان بود. بعدها که مطالعاتم بیش‌تر شد متوجه شدم این یک نوع لحن و لهجه‌ای‌ست که دارد از بین می‌رود و من از این موهبت برخودارم که اعضای خانواده‌ام (مخصوصا افراد کهن‌سال آن) دارند با هم با لحن و لهجه‌ای حرف می‌زنند که در حال فراموش‌شدن است. این لهجه هم آن لهجه‌ای نیست که اکثر ما به‌نام لهجه‌ی لمپن‌ها می‌شناسیم و اسم آن‌را لهجه‌ی تهرانی می‌گذاریم. لحن و لهجه‌ی تهرانی اصلا این‌طور نیست. و به‌هر حال این چیزی بود که کاملا داشت منسوخ می‌شد و در آثار خیلی‌ها دیده‌ایم اما من هم به‌نوبه‌ی خودم سعی کرده‌ام آن‌را حفظ کنم. یکی این بود که سعی کردم مشخصه‌ی کارم نوعِ روایی متفاوتی باشد و یکی هم این بود که دوست داشتم از خود تهران بنویسم. ببینید، تا دهه‌ی 1360، خیلی تفاوتی بین نسل‌ها نمی‌بینیم. یعنی نسل تهرانی دهه‌ی شصتی چندان تفاوتی با دهه‌ی 1350 و 1340 ندارد. مثلا بازی‌های آن‌ها همان یه‌قل‌دوقل و لی‌لی و این‌ها بوده. و این فرهنگ چیزی بود که من احساس می‌کردم مسلط است و ارزش نوشتن دارد و شاید این همان چیزی بود که شما حس کرده‌اید وسوسه‌ی مسلط در کار است و اسمش را گذاشته‌اید وسوسه‌ی تاریخی‌نویسی. البته من این را رد می‌کنم و این رمان اصلا تاریخی نیست.

من هم نگفتم رمانتان تاریخی‌ست. گفتم یک نوع وسوسه‌ی تاریخی‌نویسی در کارتان دیده می‌شود و پس‌زمینه‌ی تاریخ در آن پررنگ است.
‌‌‌‌‌‌‌می‌دانید. من دوست داشتم الگوی کارم، کارهای شاهکاری که خوانده بودم و به آن‌ها علاقه‌مند بودم، باشد و دوست داشتم وقتی مخاطب رمان را تمام می‌کند، فضایی کاملا مشخص در ذهنش بماند.

در عین‌حال باید دقت داشته باشیم که نوشتن از ‌تهران‌ خیلی سخت‌تر از نقاط دیگر است. وقتی قرار است از یک روستای گم‌نام بنویسید، ذهنیت اکثریت مخاطبان شما نسبت به آن نقطه‌ی گم‌نامِ جغرافیایی مثل لوح سفیدی‌ست که در اختیار شماست و می‌توانید طرح بنا را بریزید و آجر‌به‌آجر در آن طرح بزنید. اما وقتی قرار است از جایی مثل ‌تهران‌ بنویسید که تمام مخاطبان از آن پیش‌فرضی در ذهن خود دارند، کار دشوار می‌شود. حتی اگر به متعارف‌ترین وجه هم بخواهید در مورد ‌تهران‌ بنویسید، باز هم ممکن است مخاطبی پیدا شود و به این نقطه‌ی خودساخته‌ی شما اعتراض کند و آن‌را ‌تهران‌ نداند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
درست است.

نکته‌ی دیگر در مورد رمان شما این است که نسل من نقاط اشتراک بیش‌تری نسبت به نسل‌های دیگر در رمان شما پیدا می‌کند. چون دارید تاریخی را روایت می‌کنید که همه‌گی در یک برهه در آن زندگی کرده‌ایم و آن‌را به‌خوبی می‌شناسیم و وقتی شما یکی از مؤلفه‌های آن‌را می‌شمارید، فورا آن‌را به‌یاد می‌آوریم و حتی دچار نوعی نوستالژی می‌شویم. در کنار این قضیه، دوست دارم به محرومیت‌های جنسیتیِ شخصیت اصلی رمان اشاره کنم. این دختربچه محرومیت‌هایی را از سر می‌گذارند و من انتظار داشتم در مقابل این محرومیت‌ها نوعی واکنش از او ببینم. یعنی انتظار داشتم در پایان رمان یک واکنشی نسبت به این تاریخ محرومیت از خود نشان بدهد؛ حتی شده یک واکنش ذهنی. چرا منفعل بود؟ چرا هیچ واکنشی از خودش نشان نداد؟ احساس کردم دختر وقتی بزرگ‌شده نوعی حس نوستالژیک نسبت به آن محرومیت پیدا کرده!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌البته این نظر شماست و من نظرتان را محترم می‌دانم ولی با شما موافق نیستم. تنها چیزی که خیلی از مخاطبان روی آن تأکید داشتند این بود که من توانسته‌ام حس انزجار دختر نسبت به محرومیت‌های جنسی را نشان بدهم. اکثر مخاطبان آن‌را دیده بودند و هیچ چیز نوستالژیکی در کار نبود. و اگر اتفاقی را که شما می‌گویید نمی‌بینیم به‌خاطر این است که چند فصلش که این راوی دست‌ به طغیان می‌زند مجبور به تغییرش شدیم.

پس نباید بگویید که با من موافق نیستید!
نه. در مورد حس نوستالژیکش می‌گویم. اصلا نوستالژیک نیست؛ یعنی این محرومیت‌ها مورد علاقه‌ی راوی نیست. البته حرف شما را می‌فهمم. جای یک حرکت شاید خالی بود. این‌را رد نمی‌کنم. ولی در مورد این‌که این یک فضای مورد علاقه‌ی راوی هست، با شما موافق نیستم. یعنی معتقدم حِس در تنگنا بودن، کاملا القا شده. در نقدهایی هم که در مطبوعات و سایت‌ها نوشته شده بود، گفته‌اند نویسنده دارد سنت‌هایی را که رفتار زن را محدود می‌کند، نقد می‌کند.

و آن واکنشی که گفتم هم‌چنان جایش خالی‌ست...
بله. چون مجبور شدیم تغییر بدهیم.

ضمنا دوست داشتم ‌البرز‌ (کودکِ زنِ داستان که در خارج از کشور بوده و بعد از مدت‌ها به ایران آمده) وقتی پایش را داخل ایران می‌گذارد انگلیسی صحبت کند.
‌‌ببینید. هستند کسانی که از کودکی خارج از ایران زندگی کنند و فارسی هم صحبت کنند. حالا شما چه اصراری دارید که این کودک حتما باید انگلیسی صحبت می‌کرد؟


وجه تراژیک ماجرا پررنگتر می‌شد.‌‌
ببینید؛ مادرِ داستان می‌گوید در کامپیوترِ بچه عکس تهران قدیم بوده. بچه‌ای که در کامپیوتر شخصی‌اش عکس تهران را دارد و هر مهمانی‌یی که می‌آید دوست دارد این عکس را نشانش بدهد، طبیعی‌ست که به‌زبان فارسی هم علاقه داشته باشد و آن‌را یاد گرفته باشد. اگر یک کودکی بود که در هواپیما گیم‌دستی دستش بود و علاقه‌ای به تهران و ایران نداشت حق با شما بود ولی...

...حق با شماست. یک‌مقدار قانع شدم. ولی یک مورد دیگر سراغ دارم که مطمئنم اشتباه پیش آمده. آن‌هم در مورد سریالی‌ست که یادم است در دوره‌ی نوجوانی ما پخش می‌شد به‌نام ‌اسکیپی‌ (ماجراهای آن کانگرو). شما در رمان‌تان از این سریال اسم برده‌اید و گفته‌اید مربوط به دوره‌ی جنگ بوده. در صورتی‌که این سریال بعد از دهه‌ی 1360 پخش شد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌
من در این کتاب اگر از بخش‌نامه‌ی حجاب صحبت کردم رفتم در این مورد تحقیق کردم که بخش‌نامه‌ی حجاب چه سالی وارد ادارات شد. در مورد این سریال هم تحقیق کردم. این سریال 90 قسمت بود و هر قسمتش 30 دقیقه. دهه‌ی 1360 دقیقا چه سالی شروع شده را نمی‌دانم. ولی می‌دانم در 128 کشور جهان (از جمله ایران) پخش می‌شده و خیلی هم اقبال داشته. حالا شاید پخش آن به بعد از جنگ هم رسیده باشد ولی شروع آن در دوره‌ی جنگ بوده.

قطع به یقین مربوط به بعد از دهه‌ی 1360 است. البته من هم دارم بر‌اساس خاطراتم صحبت می‌کنم و نه تحقیق ولی تقریبا مطمئنم. اما به‌عنوان سوال آخر استقبال از کتاب‌تان چه‌طور بوده؟‌‌‌
خوب بوده. جالب این بود که مسئولان نشر می‌گفتند بیش‌تر مخاطبان و خریداران کتابم، خانم‌ها هستند. مخصوصا یادداشت پشت کتاب خیلی برای خانم‌ها جذاب بوده. یادداشت پشت جلد در مورد رسم قدیمیِ خطاب کردنِ خانم‌ها با عناوینِ خانه و منزل و این‌هاست. این مسئله برای خانم‌ها جالب بوده و هنوز چند وقتی بیش‌تر از چاپ کتاب نگذشته که می‌بینم نقدهای خوبی هم در مطبوعات در مورد کتابم چاپ شده. البته هنوز زمان زیادی از انتشار آن نگذشته و باید منتظر بود و دید اما همین‌که از اردی‌بهشت تا به‌حال این‌طور دیده شده و در نمایشگاه کتاب هم خوب استقبال شده رضایت‌بخش است. مخصوصا این مسئله که خانم‌ها بیش‌تر مخاطبان کتابم هستند برایم جالب است.

 عکس‌ها: حمید جانی‌پور

 




 
کتاب‌نما 4 صفحه
برای نمایش صفحه (عکس) در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید.
نظرها
amirpaia    20:04 1389-08-23
سیر تحول زندگی خانم طاهری از اون محله با اون شکل و شمایل تا خارج از ایران ، از اون زندگی به این زندگی خیلی برام جالب بود
کتاب خوبی بود
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما | قوانین و سیاست‌ها | هم‌کاران | ارتباط با ما | راهنمای عضویت و خرید

   استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
   
[ آمار بازدید روز گذشته: 61389 ]