هزارکتاب: مایلام صحبتمان را با بحث دربارهی زبان ادامه بدهیم. من هنگام خواندن مجموعه بین زبان داستانها تفاوت چندانی ندیدم. زبان شما یک زبان ساده است و از یک ریتم ثابت پیروی میکند. به نظرتان زبان داستان ارواح مرطوب جنگلی با زبان داستان همیشه سرباز یکیست؟
یکی نیست. اما ویژگی خاصی هم ندارد. اصولا دیدگاه شما نسبت به مسالهی زبان در داستان چیست؟
زبان خیلی اهمیت دارد. از این نظر که یکی از عناصر داستان است و در کنار عناصر دیگر داستان آن فضا و حس کلی را به خواننده منتقل میکند. اگر بنا باشد زبان یک اثر یا داستان را همهچیز آن داستان بدانیم، عملا بقیهی چیزها را به نفع زبان فدا میکنیم. من فکر نمیکنم که زبان همهچیز است و باید باقی عناصر را قربانی آن کرد.
دیگر اینکه خیلی چیزها موقع نوشتن از زیر قلم نویسنده در میرود. مخاطب یا منتقد او هست که متوجه میشود نویسنده چه کرده و چه نکرده، یا بهتر بوده چه کاری میکرده و نکرده. این کار دیگران است که نویسنده را متوجه بعضی چیزها بکنند. من قبول دارم که در این مجموعه لغزشهای زبانی وجود دارد. این را دیگران هم به من گفتهاند.
البته مشکلات ویراستاری هم در مجموعه دیده میشود.
من منظورم همین مشکلات ویراستاری بود.
مشکلات ویرایشی مربوط به نثر است. اجازه دهید زبان و نثر را تفکیک کنیم. میشود دربارهی نثر شما هم بحث کرد اما من در بحثام زبان را مدنظر داشتم.
من فکر میکنم هر داستانی، همانجور که زاویهدید و شخصیتهای خاص خودش را دارد، زبان ویژهی خودش را هم دارد، و این زبان را بهدست میآورد یا نویسنده برایش پیدا میکند. از این نظر است که من میگویم زبان در کنار سایر عناصر اهمیت دارد. برای من خیلی مهم است که زبان داستان همیشه سرباز زبان یک جوان شاید لاقید یک مقدار عصبی درب و داغان باشد، زبان شخصیت اصلی یا راوی ارواح مرطوب جنگلی یک زبان پریشان تکرارکنندهی آزاردهندهی روانی، و زبان داستان دیگر نمیخواهم روزنامه بخوانم یک زبان گزارشی باشد. اینها برایم اهمیت دارد.
مسالهی دیگری که من در داستانهای شما دیدم این بود که گاهی سخت میتوان به درونمایه یا آن چیزی که داستان میخواهد مخاطب را به آن رهنمون کند راه پیدا کرد. داستانهای قلعه و ابرهای صورتی بر زمین سیاه را مثال میزنم. من احساس کردم نشانههایی که نویسنده در داستانها گذاشته راهگشا نیست یا شاید ناکافی است. مثلا آن شغال مرده در داستان قلعه چه نقشی داشت؟
در هر داستانی ممکن است که مخاطب، بهدلایل متفاوت، نتواند با بعضی اِلمانها ارتباط برقرار کند. تعبیر من برای اینجور موارد این است که نویسنده نورافکنهای داستان را جای بدی کار گذاشته یا این نورافکنها ناکافیاند. اگر نشانههایی که نویسنده بهکار میگیرد با مجموعهی فرهنگی که آن نشانهها در آن واجد معنی است هماهنگ نباشد، باز همین مشکل پیش میآید.
بعضی وقتها هم هست که ما توقع داریم بعضی چیزها زبان نشانه باشند و بهعنوان نشانه عمل کنند، در حالیکه آنها نشانه نیستند. این یک چالش دیگر است. گاهی ما بهخاطر همین دچار بدخوانی میشویم. برای خود من بارها این اتفاق افتاده و وقتی که داستان را فارغ از این سئوال که فلان چیز نشانهی چیست دوباره خواندم، دیدم که راحتتر با آن ارتباط برقرار میکنم.
ببینید، مثلا، در داستان قلعه بعد از دیدن آن شغال است که همهی اتفاقات رخ میدهد و سردی رابطهی زن و مرد مشخص میشود و آن دعوا بینشان شکل میگیرد. نمیتوان نقش و نشانهای برای آن شغال قائل نشد و آنطور که شما میگویید، داستان را بدون تلاش برای رمزگشایی از نشانه خواند.
منظور من این نبود. حرف من یک حرف کلی راجع به تمام داستانها بود، وگرنه در داستان قلعه آن شغال خیلی مهم است. من نمیدانم چهقدر حق دارم دربارهی داستان خودم توضیح بدهم، اما شغال در داستان نقش یک کاتالیزور را ایفا میکند، کاتالیزوری برای نشان دادن روحیهی آدمهای داستان و به منصهی ظهور رساندن آنچه که پس و پشت ذهن آنهاست. زن و شوهر آمادهاند که با یک جرقه آتش بگیرند. از همان صحنهی اول بیربطی این دو آدم به هم معلوم است، یا حداقل مشکلی که این دو با هم دارند.
من قبل از اینکه کارهای هارولد پینتر را بخوانم این داستان را نوشته بودم اما وقتیکه نوشتههای پینتر را خواندم، نحوهی برخوردی که او با دیالوگ دارد برایم خیلی جالب و عجیب بود. پینتر معتقد است که ما دو نوع سکوت داریم، یکی آن سکوتی که در آن من و شما حرفی نمیزنیم و دیالوگی برقرار نمیشود، و دیگر نوعی سکوت که کاملا برعکس است، یعنی در آن دیالوگ برقرار میشود، اتفاقا پرگویی هم هست، اما چون یکی از دو طرف دیالوگ نمیخواهد حرف اصلی را بزند، حرفهای بیربط میزند. دو طرف دیالوگ با هم حرف میزنند اما بین آنها ارتباطی برقرار نمیشود. در داستان قلعه ما شاهد این نوع از ارتباط هستیم. زن و مرد با هماند و حرف میزنند، اما فقط یک جرقه کافیست تا ارتباط آنها از هم بپاشد و از بین برود.
توضیحات اضافی خود شما منجر به رفع ابهامات داستان میشود و آن چیزی را که میخواستید نشان دهید روشن میکند، اما آنچه که متن در زمینهی دال و مدلولها در اختیار خواننده قرار میدهد، فینفسه، این توانایی را ندارد.
اگر اینطور باشد که شما میگویید، جای کار بیشتری دارد. اجرای ضعیف داستانهاست که باعث میشود این اتفاق بیفتد.
اکثر کاراکترهای شما کاراکترهای مسالهدارند و با آدمهای شاد و عادی که دور و برمان میبینیم تفاوت دارند. شما هم معتقدید که داستان کوتاه داستان آدمهای مسالهدار است؟
نه فقط داستان کوتاه که این ذات ادبیات است. بگذارید این موضوع را توسعه بدهم: اصلا هنر همین است. هنر ابزار دست آدمهای مسالهدار است برای بیان حرفهای مسالهدار راجع به آدمهای مسالهدار و برای آدمهای مسالهدار. تمام این مجموعه مساله است!
شما سابقهای طولانی در نقدنویسی دارید. آموختههای تئوریک و دیدگاه منتقدانه نسبت به داستان باعث نشده در داستاننویسی با دشواری مواجه شوید؟
این دو ساحتهای مختلفی دارند، ما در ساحت نقد یک منتقدیم و در ساحت نوشتن یک نویسنده.
من این مشکل را نداشتهام، وقتی نقد میکردهام منتقد بودهام و وقتی داستان مینوشتهام داستاننویس. شاید هم به این دلیل با چنین مشکلی روبهرو نشدهام که خودم را هیچوقت یک منتقد حرفهای ندانستهام، اگر چه همیشه نقد میخواندهام و مسائل نظری ادبیات را دنبال کردهام و دنبال میکنم. برای من بیشتر کار داستان اهمیت داشته تا نقد.
و سئوال آخر. در این مدت نه چندان طولانی که ارواح مرطوب جنگلی به بازار آمده، استقبال از کار چهطور بوده؟ از بازخوردها راضی هستید؟
بهرغم اینکه سه ماه از انتشار کتاب میگذرد، الان، تازه کار دارد دیده میشود. بازخورد زیادی نداشتهام بهخاطر اینکه کتاب بدموقع منتشر شد. کتاب اواخر بهمن چاپ شد، زمانیکه مردم درگیر پایان سال و عید و خرید و... بودند و همهچیز واجبتر از کتاب بود. بعد هم که پانزده روز تعطیلی داشتیم. کسانیکه کتاب را خوانده بودند و من خودم با آنها صحبت کردم معمولا کلیت کار را پسندیده بودند. نظرات منفی هم داده شد، اما در مجموع بازخوردها مثبت بود.
پایان

حسين جاويد

