
«شبی که آخرین
پروندهی جنایی دورهی خدمتم را تکمیل میکردم، دستی به شانهام خورد. روی
صندلی چرخیدم. مقتول پرونده بود که اعضای قطعهقطعهشدهی بدنش را ناشیانه
سر هم کرده بود. صدای خفه و دورگهای از لای لبهای فشردهاش که آن را در
حدقهی چشم راستش فرو کرده بود، بیرون زد و گفت...» (ص 45)
تکهای که
نقل شد، بخش آغازین داستان مردهها دروغ میگویند؟ بود از مجموعهی
بمانَد... نوشتهی بهناز علیپورِ گسکری. این داستان مضمونی شگفت
دارد و شروع ضربهزنندهی آن بگونهایست که در اولین وهله تعلیق ایجاد
میکند و مخاطب را تا پایان داستان میکشد. وقتی مقتول با مأمور پروندهی
قتل گفتوگو میکند و با هم در مورد قاتل صحبت میکنند، ناخودآگاه،
داستان جذابیت پیدا میکند و مخاطب را به خواندن وامیدارد. البته تمام
داستانها به این شیوه نیستند و مضمون جنایی تنها در این داستان دیده
میشود. دیگر داستانها فضاهای مختلفی دارند و شاید بتوان این مسئله را
نوعی نکتهی مثبت برای مجموعه تلقی کرد چراکه ایدههای داستانی متنوع،
بالطبع مخاطبان متنوعی هم خواهند داشت. بهعنوان مثال داستان انتخاب
شیطان دربارهی زنیست روانپریش که به سخنانش چندان اعتمادی نیست، با
اینحال طوری ماجرا را تعریف میکند که گمان میرود کل جریان صحت داشته
باشد و در نهایت مخاطب در صحت و سقم گفتههایش سردرگم میماند. در داستان
سنگواره نیز مضمون کاملا عاشقانه است و ماجرای زنیست که با برادر مردی
که دوستش داشته ازدواج میکند و داستان سعی دارد علت این ازدواج ناخواسته
را توضیح دهد. زبان داستان نیز زبانی شاعرانه است که در تأثیر فضای عاشقانه
مؤثر بوده است. این شاعرانگی در داستان اول مجموعه یعنی بادهایی که از
هندوکش میوزد نیز دیده میشود. ماجرای این داستان در هندوستان میگذرد و
ساختار آن بهدلیل بیان روایات کهن، لایههایی پیچیده دارد. در مجموع باید
گفت مجموعهی بمانَد... هم بهکار مخاطبان داستان میآید و هم
بهکار منتقدان و کتابیست که میتواند نظر هر دو گروه را بهخود جلب کند.

ياسر نوروزی
خرید محصول
