طنز هفتگی پیوندها نقد خوانندگان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
پنج‌شنبه 4 اسفند 1390

امتیاز منتقدان:
معرفی و امکان خريدِ مجموعه‌داستان «ما دایناسور بودیم» نوشته‌ی ‌شهلا زرلکی‌
آهسته‌گی
ياسر نوروزی

ما دایناسور بودیم
مادایناسور بودیم
نویسنده : شهلا زرلکی
قیمت : 2200 تومان
شمارگان : 1750 نسخه
انتشارات : چشمه


ما دایناسور بودیم با روایتی کم‌شتاب و کُند آغاز می‌شود و تا پایان-کم و بیش- همین استراتژی را دنبال می‌کند. این رخوت، لااقل در نیمی از مجموعه دیده می‌شود. در داستان ‌یک بعداز‌ظهر معمولی‌، با یک مهمانی دوستانه‌ی بی‌ماجرا مواجهیم. در ‌ما دایناسور بودیم‌ با دو مرد و زن در یک اتاق و افکاری که حولِ ماجرایی در گذشته به این‌سو و آن‌سو می‌رود. در ‌بهارخواب‌ باز هم با جمعی خانوادگی، نشسته در خانه، مواجهیم و در ‌جاودانگی‌ با مردی در خانه، در حالِ فلسفه‌بافی. جالب است‌-هم‌سو با روایتِ آهسته- شخصیت‌های داستان‌ها هم تحرکی ندارند؛ یا در پذیرایی، روی مبل، لَم داده‌اند و یا در حال سپری کردنِ بعدازظهری کسالت‌بار و بی‌ماجرا هستند. در این میان گاهی به‌نوعی شهود می‌رسند؛ احساس می‌کنند در حال دست یافتن به‌نوعی درک هستند که دیگران یا از آن غافل‌اند و یا از رسیدن به آن، عاجز. اما این شهودِ آنی، با وضعیتِ پیرامون‌شان هم‌خوانی ندارد و درک و دریافتِ بی‌نظیرشان در میزانسنی ناهمگون رنگ می‌بازد و لوث می‌شود. به‌عنوان مثال می‌توان به داستان ‌‌جاودانگی‌ اشاره کرد.
در این داستان، مرد ناگهان احساس می‌کند که موجودی فانی‌ست اما این کشف و شهودِ شخصیِ برق‌آسا، در فضایِ اطاقی (احتمالا) آپارتمانی و ماجراهای تکرارشونده‌ی هرروز گُم می‌شود و حتی تمسخرآمیز به نظر می‌رسد. نمونه‌ی دیگر، داستان یک بعداز‌ظهر معمولی‌ست. در ‌یک بعدازظهر معمولی‌، داستان در یک مهمانیِ دوستانه می‌گذرد. هیچ ماجرایِ خاصی بینِ شخصیت‌های حاضر در مهمانی درنمی‌گیرد و داستان، تنها در کشفی آنی خلاصه می‌شود؛ زن ناگهان احساس می‌کند مرگش نزدیک است و قرار است بمیرد. بر این احساسِ مخوف، مدتی می‌گذرد و اتفاقی نمی‌افتد و داستان به پایان می‌رسد اما زن هم‌چنان در حال و هوایِ احساسِ آنیِ خود به سر می‌برد. و البته ماجرا این‌جاست که هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ تنها یک شوکِ آنی و دیگر هیچ. به تعبیری دیگر، ما در این داستان، با کشفی شخصی مواجهیم که هیچ اهمیتی در اطاق‌های دربسته‌ی مسقفِ آپارتمان‌هایِ تودرتو ندارد.
این نوع احساساتِ زودگذر، تنها می‌تواند برای خودِ شخص جالب باشد و البته گاهی به جهتِ رابطه‌ی پارادوکسیکالِ شهود و دنیایِ معاصر، حتی برای شخصِ مذکور هم مضحک و بی‌معنی‌ست. این وضعیت، در ساختارِ داستان‌های ‌زرلکی‌ هم تسری می‌یابد و داستان‌هایش را از قصه تُهی می‌کند. ‌زرلکی‌ چنین می‌اندیشد که رخوتِ مدرنِ شهری با قصه‌گویی تناسب ندارد و در داستانِ ‌بهارخواب‌، در جست‌و‌جویِ قصه است. همان‌طور که شهودِ شخصیت‌ها در وضعیتِ معاصر مستحیل می‌شوند، قصه‌گویی و ماجرامحوری هم در پس‌زمینه‌ی فضایِ شهریِ داستان کم‌رنگ می‌شود. و این‌چنین است که مخاطب در ‌ما دایناسور بودیم‌ با داستان‌هایی کم‌شتاب و نسبتا بی‌قصه روبه‌روست.

 

 

 

 
نظرها
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما | قوانین و سیاست‌ها | هم‌کاران | ارتباط با ما | راهنمای عضویت و خرید

   استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
   
[ آمار بازدید روز گذشته: 61389 ]