
ما دایناسور بودیم با روایتی کمشتاب و کُند آغاز میشود و تا پایان-کم و بیش- همین استراتژی را دنبال میکند. این رخوت، لااقل در نیمی از مجموعه دیده میشود. در داستان یک بعدازظهر معمولی، با یک مهمانی دوستانهی بیماجرا مواجهیم. در ما دایناسور بودیم با دو مرد و زن در یک اتاق و افکاری که حولِ ماجرایی در گذشته به اینسو و آنسو میرود. در بهارخواب باز هم با جمعی خانوادگی، نشسته در خانه، مواجهیم و در جاودانگی با مردی در خانه، در حالِ فلسفهبافی. جالب است-همسو با روایتِ آهسته- شخصیتهای داستانها هم تحرکی ندارند؛ یا در پذیرایی، روی مبل، لَم دادهاند و یا در حال سپری کردنِ بعدازظهری کسالتبار و بیماجرا هستند. در این میان گاهی بهنوعی شهود میرسند؛ احساس میکنند در حال دست یافتن بهنوعی درک هستند که دیگران یا از آن غافلاند و یا از رسیدن به آن، عاجز. اما این شهودِ آنی، با وضعیتِ پیرامونشان همخوانی ندارد و درک و دریافتِ بینظیرشان در میزانسنی ناهمگون رنگ میبازد و لوث میشود. بهعنوان مثال میتوان به داستان جاودانگی اشاره کرد.
در این داستان، مرد ناگهان احساس میکند که موجودی فانیست اما این کشف و شهودِ شخصیِ برقآسا، در فضایِ اطاقی (احتمالا) آپارتمانی و ماجراهای تکرارشوندهی هرروز گُم میشود و حتی تمسخرآمیز به نظر میرسد. نمونهی دیگر، داستان یک بعدازظهر معمولیست. در یک بعدازظهر معمولی، داستان در یک مهمانیِ دوستانه میگذرد. هیچ ماجرایِ خاصی بینِ شخصیتهای حاضر در مهمانی درنمیگیرد و داستان، تنها در کشفی آنی خلاصه میشود؛ زن ناگهان احساس میکند مرگش نزدیک است و قرار است بمیرد. بر این احساسِ مخوف، مدتی میگذرد و اتفاقی نمیافتد و داستان به پایان میرسد اما زن همچنان در حال و هوایِ احساسِ آنیِ خود به سر میبرد. و البته ماجرا اینجاست که هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ تنها یک شوکِ آنی و دیگر هیچ. به تعبیری دیگر، ما در این داستان، با کشفی شخصی مواجهیم که هیچ اهمیتی در اطاقهای دربستهی مسقفِ آپارتمانهایِ تودرتو ندارد.
این نوع احساساتِ زودگذر، تنها میتواند برای خودِ شخص جالب باشد و البته گاهی به جهتِ رابطهی پارادوکسیکالِ شهود و دنیایِ معاصر، حتی برای شخصِ مذکور هم مضحک و بیمعنیست. این وضعیت، در ساختارِ داستانهای زرلکی هم تسری مییابد و داستانهایش را از قصه تُهی میکند. زرلکی چنین میاندیشد که رخوتِ مدرنِ شهری با قصهگویی تناسب ندارد و در داستانِ بهارخواب، در جستوجویِ قصه است. همانطور که شهودِ شخصیتها در وضعیتِ معاصر مستحیل میشوند، قصهگویی و ماجرامحوری هم در پسزمینهی فضایِ شهریِ داستان کمرنگ میشود. و اینچنین است که مخاطب در ما دایناسور بودیم با داستانهایی کمشتاب و نسبتا بیقصه روبهروست.

| » آهستهگی |

ياسر نوروزی
خرید محصول
