
داروندارت را میدهی اما نگران نباش. در اِزای آن به آرزویت خواهی رسید. یک عمر فقر و فلاکت و بدبختی را پشت سر خواهی گذاشت و به آنسو خواهی رفت؛ به آنسوی مرزها؛ به اروپا.
مضمون اِلدورادو در همین چند سطر خلاصه میشود و در همان فصلهای ابتدایی نقیضاش را به نمایش میگذارد. ماجرا از این قرار است:
مهاجرانِ غیرقانونی، برای رهایی از مصائب بیشمارشان، هرچه دارند، به قاچاقچیهای انسان میدهند. قاچاقچیها هم قرار است مهاجران را به اروپا برسانند. پولها گرفته میشود و یکسویِ معامله به انجام میرسد. در شبِ دوم یا سومِ سفر که مهاجران در خوابِ سرزمین رؤیاهایشان هستند، ملوانها کشتی را رها میکنند و با قایقهای کوچکشان میگریزند. پول را برمیدارند و میروند. و حالا این مهاجران هستند و یک دریا آب. خُردخُرد جان میدهند و در کنار مالشان، نظارهگر از دست دادن جانشان هستند؛ این است قیمتِ یک رؤیا. معامله به پایان رسیده است.
این روایت، یک بخشِ رمان است. بخشِ دیگر، ماجرای جوانیست بهنام جمال که قرار نیست شکستخورده باشد. و نویسندهی رمان، لوران گوده، این دو بخش را، بهصورت روایتهای موازی، پیش میبرد. هر دویِ این روایتها، کَم غریبگردانی و تعلیق ندارند. در همان فصلهای ابتدایی، قصهها، ناگهان چنان سمت و سوی خود را تغییر میدهند که تقریبا میشود گفت غیرقابل انتظار است. همین نکته نیز بر جذابیت کار میافزاید. ضمنِ اینکه شبحِ ماسامبالو (خدای دستگیرِ مهاجران) در سرتاسر رمان حضور دارد. مهاجران میپندارند، خداوندگار هجرت دستشان را خواهد گرفت. بنابراین باور، ماسامبالو ممکن است در فرد یا حیوانی حلول پیدا کند و چنانچه مهاجر، این موجود را تکریم کند، هجرتاش قرینِ موفقیت خواهد بود. این مؤلفه در رمان بسط مییابد و ماسامبالو از مفهوم خداوندگار هجرت به معنادهندهی کُلِّ هستی بدل میشود. بدین طریق، نویسنده، خواننده را در جایگاه ماسامبالو مینشاند و انسانها را بازیچهی دستان این موجود نشان میدهد. حالا ما نیز کنار آیرونیست، مرگِ قربانیهای بیخبر را به نظاره مینشینیم؛ اینبار نه برای خندیدن.

ياسر نوروزی
خرید محصول
