خاکستر گرم

نویسنده : شاندور مارائی
مترجم : مینو مشیری
تعداد صفحه : 200 صفحه
قیمت : 4800 تومان
انتشارات : ثالث
این یکی از هزار کتابیست که قبل از مرگ باید خوانداش.
خاکستر گرم، داستانی نیست که نیاز به معرفی داشته باشد. همهی پیرمردهای تازه به هم رسیده و خاطرات نه چندان دلنشین گذشتهشان را اگر حفظ نباشند، دست کم شنیدهاند.
کتابی که برای روبهروی شماست، کتاب جهانگردیست و دستدردست مردم جهان خوانده شده است. مجارها توجه چندانی به خاکستر گرم نکردند. انگار که باید انگلیسی ها زبانش را برمیگرداندند و حسابی از کلمات و فضاسازیها و نثر و خلاقیت داستانیاش تعریف میکردند تا مادران بوداپستی کتاب تازه متوجه قدرت نویسندگی شاندور مارائی شوند. و حالا شما تنها خواننده آن نیستید. این کتاب قبل از زبان ما، به زبانهای فرانسوی، کاتالان، ایتالیایی، آلمانی، اسپانیایی، پرتغالی، ایسلندی، کرهای، کتابی که روزنامهی تایمز آنرا محسور کننده و باشکوه میخواند، بیشک حرفی دارد برای گفتن که در فهرست هزار کتاب برتر دنیا قرارش میدهد.
نثر کتاب، رئالیست محض است، که حول محور خیانت میچرخد و البته خیانت فقط دستاویزیست برای رسیدن به مفاهیم روانشناختی و فلسفی. برای رسیدن به کمالی که نویسنده آنرا در پذیرفتن میداند. پذیرفتن همهچیز زندگی بیکموکاست. تا آنجا که مینویسد:
«… زندگی تنها زمانی قابل تحمل میشود که انسان با همانی که هست کنار آمده باشد، چه در چشم خودش و چه در چشم دیگران. همهی ما باید با آن چیز و کسی که هستیم کنار بیاییم، و باید بپذیریم که این دانش تمجیدی هم برایمان همراه نمیآورد، که زندگی نشان افتخاری به ما نمیدهد که غرور، یا خودخواهی، یا کچلی، یا شکمگندهمان را پذیرفتهایم و تحمل میکنیم. نه، راز قضیه همین است که پاداشی وجود ندارد و ما باید خصلتهای ویژه و سرشت خودمان را تا حد امکان تحمل کنیم، زیرا هیچ میزانی از تجربه یا بصیرت کمبودها، خودخواهیها، یا آزمندیهایمان را اصلاح نمیکند. باید یاد بگیریم که امیال ما طنین دُرُستی در دنیا پیدا نمیکنند. باید قبول کنیم کسانیکه دوستشان داریم ما را دوست ندارند، یا آنگونه که ما آرزو میکنیم دوست ندارند. باید خیانت و نمکنشناسی و از همه سختتر، این را بپذیریم که کسی هست که از حیث شخصیت یا فراست از ما بهتر است.»
جسارت شاندور مارائی در ساختار تجربی داستان خاکستر گرم، تحسینبرانگیز است. او یکی از همان دو پیرمرد داستان است که روبهروی هم نشستهاند و غروب زندگیشان را تماشا میکنند، بی آنکه قدرتی یا قصدی برای تغییر یا اثبات چیزی داشته باشند. و به همین سادگی مینویسد:
«ما رفتهرفته پیر میشویم. اول لذتی که از زندگی و سایر اشخاص میبریم کاهش پیدا میکند. همهچیز به تدریج واقعی میشود، همهچیز برایمان روشن میشود، همهچیز به گونهای کسلکننده و ناآرام تکراری میشود. این کارِ سن است. حالا میدانیم لیوان فقط لیوان است. انسان، این موجود بیچاره، فانی است، هرچه هم که بکند. بعد بدنمان پیر میشود. اما نه همه جا با هم. اول چشمها، یا پاها، یا قلب. ما قسطی پیر میشویم. بعد یکباره حالت روحیمان شروع به پیر شدن میکند: بدن ممکن است مُسن شده باشد، اما روحمان هنوز مشتاق باشد و حافظه داشته باشد و جستوجو کند و جشن بگیرد و درونی شادی کند. وقتی شوقوشادی فروکش کرد، تنها چیزی که میماند خاطرات و نخوت است، بعد، عاقبت، دیگر راستیراستی پیر شدهایم. یک روز بیدار میشویم و چشمها را میمالیم و نمیدانیم چرا بیدار شدهایم. همه میدانیم روز چه ارمغانی میآورد: بهار یا زمستان، ظاهر زندگی، آب و هوا، امور روزمره. هیچ چیز تعجبآوری دیگر رخنمیدهد؛ حتی هیچ چیز غیرمنتظره، غیرمعمول، یا هولناکی حیرتزدهمان نمیکند، چون تمام احتمالات را میشناسیم. همه چیز را پیشبینی میکنیم، دیگر چیزی نمیخواهیم، چه خوب چه بد. پیری این است. هنوز جرقهای درونمان هست، خاطرهای، هدفی، کسی که دوست داریم دوباره ببینیم، چیزی که دوست داریم بگوییم یا یاد بگیریم، و میدانیم که زمانش میرسد. اما آن موقع دیگر خیلی اهمیت ندارد که حقیقت را بدانیم و آن طور که دههها تصور میکردیم به آن جواب دهیم. به تدریج دنیا را میفهمیم و بعد میمیریم.»
مینو مشیری، مترجم برجسته ایرانی، این اثر را به فارسی برگردانده است.

ستاره بلادی

