قصهی جزیرهی ناشناخته

نویسنده : ژوره ساراماگو
مترجم : محبوبه بدیعی
انتشارات : مرکز
بعد از مرگِ ساراماگو میتوان یادِ کوری افتاد، یا سالِ مرگِ ریکاردو ریش یا- این اواخر- بینایی. نویسندهی فقید پرتغالی و برندهی نوبل ادبیات 1998 یکیدو اثر بهیادماندنی دارد که هر بار میتوان از آنها یاد کرد و دربارهشان نوشت. شاید زیاد دربارهی کوری شنیده باشید، یا راجع به همهی نامها و کمتر راجع به قصهی جزیرهی ناشناخته. اگر کمتر شنیدهاید به این خاطر است که این کتاب، بیشتر به یک قصه میماند تا داستانی مدرن و نحوهی روایتگریاش بیشتر به حکایت شبیه است تا داستان. و جالب اینجاست که ماجرایِ آن، حکایتی آشناست؛ قصهایست که پسِ ذهنِ همهی ما فارسیزبانها حضوری روشن دارد؛ و از این قرار است ماجرای قصه:
«مردی نزدِ پادشاه میرود و بعد از مشقتِ فراوان سرانجام او را ملاقات میکند. وقتی پادشاه حاجتِ مرد را میپرسد، مرد از او یک کشتی طلب میکند. پادشاه تعجب میکند و وقتی از مرد دلیلِ خواستنِ کشتی را میپرسد، مرد میگوید میخواهد به دنبال جزیرهی ناشناخته برود! این آرزو بهنظر پادشاه مضحک میآید و میگوید جزیرهی ناشناختهای وجود ندارد و اگر چنین چیزی هست، مرد باید جایِ آنرا روی نقشه نشان دهد. مرد در پاسخ به پادشاه میگوید مطمئن است که چنین جزیرهای وجود دارد و اگر روی نقشه یافت میشد که نامش جزیرهی ناشناخته نبود... ماجرا به همین نحو ادامه مییابد و سرانجام مرد به حاجتش میرسد و همراه با زنی دل به دریا میزند؛ برای یافتن جزیرهی ناشناخته.»
تا اینجایِ کار میتوان مضامینی آشکار در این داستان یافت که در عرفانِ شرقی نمونههای آن فراوان به چشم میخورد: طلب، جستوجو، سفر، امرِ ناشناخته، پادشاه، همسفر، دریا و...
مرد همراه با زن، دل به دریا میزند و بعد از مدتها زندگی روی آب، درمییابد کشتی شباهتِ زیادی با یک جزیرهی شناور پیدا کرده؛ مضمونی شبیه به منطقالطیرِِ عطار؛ سی مرغ در مسیری بهدنبال سیمرغ با یکدگیر همسفر میشوند و در پایان درمییابند که خود سیمرغ هستند.
و البته زیبایی ماجرا اینجاست که این کتاب را میتوان به هر مخاطبی عرضه کرد. اگر ما فارسیزبانها آنقدر همت نداشتهایم که مضامین عرفانیِ خود را در قالبی همهخوان عرضه کنیم، ساراماگو، از آنسوی دنیا اینکار را انجام داد و همچون پائولو کوئیلو، مخاطبان فراوان یافت و هرگز از یادها نخواهد رفت.

محبوبه ياوری

