ناتور دشت

نویسنده : جی. دی. سلینجر
مترجم : محمد نجفی
انتشارات : نیلا
پسرک روی نیمکت نشسته که ناگهان بارانی تند میگیرد. مردم بهسرعت پراکنده میشوند و هرکدام بهدنبال سقفی هستند تا خیس نشوند، اما پسرک همچنان نشسته. کلاهِ شکاریاش را روی سر محکمتر میکند اما بارانِ سنگین به یک کلاهِ پارچهای اهمیتی نمیدهد؛ میبارد و تمام تنش خیسِ آب میشود.
این صحنهی پایانی خاطرات هولدن کالفید است. او همهچیز را پذیرفته است و باران، نشانهای نمادین از تولدی دوباره است؛ تعمیدی دوباره. او خواهرِ کوچکش را روی چرخوفلک میبیند که در حال گردش است و از دیدن این منظره به وجد میآید؛ باز هم نشانهای دیگر؛ چرخش چرخوفلک، دور، تسلسل. هولدن کالفیلد میپذیرد. او دیگر آدمِ سابق نیست؛ جهان را پذیرفته است، انسانهای دور و بر را پذیرفته است، زندگی را پذیرفته است؛ اینکه اکلی، آن پسرک چندشآور، جوشهایش را میترکاند و ناخنهایش را کف اتاق میریزد، اینکه سترادلیتر، آن نوجوانِ ازخودراضی، به هیچ موجود مؤنثی رحم نمیکند، اینکه متصدی آسانسور پولهایش را میدزد و او را کتک میزند، اینکه معلم تاریخ نصیحتش میکند، اینکه از مدرسه اخراج میشود، اینکه خیلی حرفها افسردهاش میکند؛ او تمام این مزخرفات را پذیرفته است. چه میشود کرد؟ باید زندگی کند. رفتن به کلبه و زندگی در انزوا، رویایی بیش نیست و کالفیلد در پایان رمان از این رویا بیدار میشود (هرچند سلینجر تا پایان عمرش همچنان در این رویا بود!). آرمانشهری وجود ندارد؛ جهان معاصر پایان رویای آرمانشهرهاست. هولدن کالفیلد خیلی دوست دارد بداند اردکهای رودخانهی شهر، زمستانها کجا میروند اما هیچکس این سوال را دوست ندارد. حتی در یکی از صحنههای رمان، کنارِ رودخانه میرود و سعی میکند جای آنها را پیدا کند اما نمیتواند. دلش را هم ندارد که دل به آب بزند. باید بپذیرد: «پرندگانِ رودخانه جایی برای کوچ ندارد؛ آنها زمستانها میمیرند! این پایان رویایِ آرمانشهر بشر است.»
سلینجر با این رمان یک گام جلوتر از مارک تواین (خالق هکلبریفین) میگذارد. لااقل هاک برای یافتن آرمانشهر، دل به آب زد و مدتها در پیچوخم رودخانه سرگردان بود. اما هولدن اینطور نیست؛ چندروزی در شهر پرسه میزند، بهدنبال اردکها تا نزدیک رودخانه هم میآید و سرانجام واقعیتِ تلخ، چون بارانی سنگین، ذهنش را میشوید و پاک میکند.

ياسر نوروزی

