
برای خیلیها شاید ارنست همینگوی در داستانهای کوتاهش خلاصه شود. داستانهایی که یکجورهایی از دل زندگی نهچندان آرام ِاو بیرون زده؛ از تجربهی گاوبازی، حضور در جنگ داخلی اسپانیا، شکار در مناطق مختلف و البته کافهنشینی در پاریس و رفاقت با هالیوودیها. محصول این زندگی پردردسر، دستِکم برای ما، مجموعهای از داستانهای خارقالعاده با فضاهای اغلب رعبانگیز و دیالوگهای پرخشونت است که البته گاهی هم لحن شوخوشنگی بهخود میگیرد. ولی برای من یکی، همینگوی در رمانهایش، در پیرمرد و دریا، خورشید همچنان میدرخشد و البته وداع با اسلحه معنا پیدا میکند. رمانهایی که به قول ِنجف دریابندری: «همگی در یک وجه با هم مشترکاند و آنهم «شکست پیروزمندانه» است.» انگار در این رمانها، کسی به بُردی که کرده اطمینانی ندارد و این پیروزی، اصلا در ذات خودش دارای ارزشی نیست.
قهرمانهای آثار او، هیچکدام به نتیجهی کارهایشان دل نمیبندند. از ِماهیگیر ِپیرمرد و دریا گرفته تا فردریک هنریِ مجروح وداع با اسلحه، نمیتوانند بهراحتی با زندگیشان کنار بیایند و میدانند در پوچی مطلق غرق شدهاند. با این همه، آنها تسلیم محض هم نیستند و میخواهند خودشان به سرنوشتشان رودست بزنند؛ آنهم وقتی میدانند پیروزی در این نبرد، هیچ افتخاری ندارد. به همین دلیل هم نَفْسِ مبارزه برای اثباتِ خود، اهمیت پیدا میکند و هدف و نتیجه، ارزشی دست دوم میشود. در این بین اما، وداع با اسلحه چیز دیگریست. رمانی سرشار از حس شکست و در عینحال، روایتی سرشار از آرزوهای معمولی یک سرباز از جنگ برگشته. کسیکه میگویند به آرمان وطنش پشت کرده و اگر پیدایش کنند حتما به دردسر میافتد. ولی فردریک هنری، خوب میداند در پس این حرفها و شعارهای پوشالی، هیچ آرمان مقدسی نیست. به همین دلیل هم با تن مجروحش در بیمارستان، به پرستاری دل میبندد و بیخیال ِهمهی آرمانها و آرزوها، از زندگیاش کام میگیرد.
آنچه برای همینگوی مهم است نمایش لذتها، تضادها و علایق متعارض فردریک و کاترین در فضایی جنگزده و بحرانیست. یکی سرشار از آرزوست و با سبکبالی از باران و پیادهروی حرف میزند؛ دیگری خسته از جنگ و تکافتاده، بدون تصوری از آینده، تنها به زمان حال فکر میکند و لذتی که در حرف زدن با پرستار احساس میکند. و اتفاقا دیالوگهای نامانوس و کنایی ِهمینگوی همینجا بُعدهای مختلفش را نشانمان میدهند. جاییکه در پس واژههای به ظاهر ساده، هم شوخ است و هم پر از کنایه، هم شخصیتپردازانه است و هم شرح دهندهی موقعیت، هم دیالکتیک است و هم پارادوکسیکال. این ویژگیها، وقتی مهم میشوند که ما رودرروی توصیفهای مینیمال و کم حاشیهی نویسنده از موقعیتها قرار میگیریم و با همین دیالوگها میتوانیم وجوه شخصیتها و موقعیتها را درک کنیم. وداع با اسلحه شاید فرم و بیان اثر رادیکالی مثل پیرمرد و دریا را نداشته باشد یا نهیلیسم موجود در آن به تلخیِ سرنوشت پیرمرد ماهیگیر و جیک بارنزِ خورشید همچنان میدرخشد نباشد، ولی سرشار از موقعیتهای انسانی است که پایان دل بستن به آرمانهای جعلی را نشانمان میدهد. نوعی بازگشت به تجربهیبشری برای درک اهمیت انسان بودن؛ آنهم بدون اینکه نیازی به شعار باشد. لذت زندگی و اصلا شیرینی آن، در کشف همین موقعیتهای انسانی است و اهمیت همینگوی به نظرم، در توصیف مختصر و مفید آن است. توصیف زندگی توسط کسی که میدانست در آخر میبازد، ولی باز هم جنگید.

کريم نيکونظر

