زنده باد مرگ

نویسنده : فرناندو آرابال
مترجم : مدیا کاشیگر
انتشارات : فردا
نویسندگانی هستند که زیستن در اختناق را چنان تا مغز استخوان تجربه کردهاند و آنچنان در پنهانترین لایههای ذهن خود با آن درگیر بودهاند، که وضعیت اجتماعی در آثارشان، به شکل و ساختار زیباییشناسانهی آن آثار بدل شده است. به گمان من زنده باد مرگ فرناندو آرابال، اثریست از این دست. آرابال در این رمان اتوبیوگرافیک، وضعیت هولناک اسپانیای دوران فرانکو را با کوچکترین و خصوصیترین واحد اجتماعی یعنی خانواده پیوند داده است. او بیش از آنکه راوی حکومت دیکتاتوری اسپانیا و مبارزه با این حکومت باشد، راوی این تقابل در هستهی زندگی خانوادگیست. زنده باد مرگ نامههاییست از مردی بستری در بیمارستان به زنی که مادر او است، نامهها بیانگر خاطرات کودکی راویست. خاطراتی پراکنده و محو از کودکی پسری که پدرش ناپدید شده و تنها تصویری که راوی از او به یاد دارد، تصویریست رویاگونه: «مردی پاهایم را در ماسههای ملیا چال میکرد، دستهای او را بر پاهای بچگانهام به یاد میآورم. سه سال داشتم و همانطور که خورشید میدرخشید، قلب و الماس در دانههای بیشمار آب متلاشی میشد. بسیار از من میپرسند چه کسی بیشترین ستایشم را برانگیخته؟ و من آنگاه، کافکا و لوئیس کارول یعنی چشمانداز دهشتزا و کاخ پایانناپذیر، و گراتیان و داستایوفسکی، یعنی سرحدهای جهان و رویای ملعون را از یاد میبرم، میگویم: «آنکس که تنها دستهای او بر پاهای بچگانهام به یادم مانده: پدرم.» (ص 13)پدر راوی در جریان جنگ داخلی به جرم شورش نظامی دستگیر شده. آن موقع راوی سه سال داشته است. پدر یکبار در زندان دست به خودکشی میزند و بهعلت اختلال روانی به بیمارستان منتقل میشود و پنجاه روز بعد میگریزد. راوی نزد مادر و خاندان مادری، در نظامی مادرسالار بزرگ میشود. نظامی که بنیانهای آن از همان عناصری تشکیل شده که حکومت دیکتاتوری فرانکو نیز برساخته و مروج آنهاست. مادر در این نظام همواره نشسته بر یک صندلی در اتاقی تاریک تصویر میشود. اتاقی که مادر از ترس شنیده شدن حرفهایی که بین او و پسرش رد و بدل میشود، پنجرههایش را میبندد و کرکرههایش را پایین میکشد. بیرون از اتاق نباید کسی به اختلاف پسر و مادرش پیببرد. همه چیز باید خوب و بینقص به نظر برسد. مادر زنی سختگیر و مستبد است که میخواهد پسرش حتما به نظام بپیوندد. پسر اصلا روحیهی نظامی ندارد.
مادر میکوشد منش سختگیرانهی خود را در تربیت فرزند پشت نقاب خیرخواهی و عشق به فرزند پنهان کند و اعمال خود را موجه جلوه دهد. مادر، مصداق خاطرهییست که مادربزرگ راوی از پدرش نقل کرده و گفته است: «هنگام پیری فال میگرفت و برای آنکه فالش درست دربیاید تقلب میکرد و به خودش کلک میزد.» (ص 19) پدر راوی در روایت خاندان مادری به مثابه واژهییست حذفشده و حرفزدن از او ممنوع است. تصویر پدر از همهی عکسهای خانوادگی قیچی شده و خانواده، همدست با حکومت دیکتاتوری فرانکو او را از متن زندگی بیرون راندهاند. همانطور که لابد حکومت اسپانیا نام مخالفان خود را از تاریخ رسمیاش حذف میکرده. آنچه از پدر برای راوی مانده یک پیپ دکتر پلومپ است و آن خاطرهی محو ساحل و دستهای پدر که پای فرزند را چال میکند. زنده باد مرگ، روایت تحقیر و خشونتیست که نشانههای آن را در جایجای متن رمان میتوان جستوجو کرد. تحقیر و خشونتی که ناخودآگاه راوی را تکهتکه کرده، پدرش را آواره کرده و خود او را با روحی متلاشی بر تخت بیمارستان، تنها رها کرده است.

علی شروقی

